تبليغاتX
پله پله تا... - شوخی کاغذی ماست

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پراخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیرخطا هست خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم

تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه دل سوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر  شاخه گلی راچیدیم

وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

 جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بازار عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم 

 

تا حالا بارها و بارها این شعر رو به دلایل گوناگون تو وبلاگم زدم اما همیشه برام تازگی داره

یادمون باشه که برخی اوقات گفتن برخی حرفها مثل تف سربالاس هر کاری کنی هر جایی بری آخر یه روز برمیگرده به صورت خودت. پس بهترین جا واسه اینطور حرفها دل آدمهاس.

اما گاهی یه درد اونقدر بزرگ که تو دل کوچیک ما آدمهای حقیر جا نمیشه.

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست
بخند

 آدمـک مـرگ هـمين جاست
بخند

 آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست
بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت
بخند

 فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست
بخند

 صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت
بخند

 ، راستـی......
آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست
......کـه درجاسـت
بخند

 آدمــک نغمــه آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست
.......
بخند......

 

 

واسه یه لحظه خودتو بزار جای آدمک توی این شعر ببین چه حالی میشی...

ببین آروز میکنی: «ای کاش همش خواب باشه...»

یه روز و روزگاری مردم سالهای سال بت میپرستیدن، اونو خدای خودشون میدونستن، همه زندگیشون رو با اون بت میدیدن، میساختن، خراب میکردن. اونو خدای اول و آخر خودشون میدونستن.

خودت رو بزار جای این بت پرست.

یه روز از خواب بیدار شدن شنیدن توی شهر جار میزنن اون بتی که تو میپرستیدی  فقط سنگ و چوب بوده؛

خدات کاغذی بوده. الاهت الاکی بوده.

 و بتت رو جلوی چشات خورد کردن، بتی که سالهای سال با عشق و محبت بهش نگاه میکردی ،بتی که دوستش داشتی،بتی که دنیات رو با اون ساخته بودی، بتی که....

 به نظرت مردم اون زمان چه حالی شدن؟ خورد شدن یا خندیدن؟

آیا آرزو نکردن:«ای کاش همش خواب باشه...»

اما خواب نبود.....

میبینی چقدر این دنیای ما وارونس، میبینی چقدرحقیره، چقدر آسون زیر چرخهای خودش آدمها رو لگدمال میکنه و میره....

به خدا آخر دنیاست. بخند......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط مسعود |