تبليغاتX
پله پله تا... - و باز هم تولدی دیگر

سلام به همه

باز هم دی  و باز هم یه سال دیگه از عمر، که گذشت

یک ربع قرن از عمرم رو گذروندم؛ وقتی می ایستم و به عقب نگاه میکنم به این مسیری که اومدم یه خورده دلم میگیره، خیلی جاها از این مسیر رو میتونستم بهتر و با سرعت بیشتری برم، خیلی از این بی راهه ها رو میتونستم نرم، و چقدر راه که باید میرفتم و نرفتم.

تو این 25 سال گاهی تو رو تو آغوش خودم حس کردم و گاهی توی این کوچه پس کوچه ها تو رو گم کردم، قافل  از اینکه تو همون بوی خوش کاه گلی بودی که همیشه مشامم نوازش می کرد. اما دریغ و هزاران دریغ که من توی این کوچه های خاکی، دنبالت بودم.

جایی واسه توقف نیست وقتی دنیا داره به سرعت از کنارت رد میشه، پس باید بلند شد و حرکت کرد، باید رفت و باز هم چشم به قله های بلند زندگی داشت، اما این بار میخوام با چشم باز با تفکر و با اعتماد به نفس حرکتم رو آغاز کنم، دیگه دوس ندارم و نمیگذارم که روزمرگی زندگی تو رو از من بگیره.

این سال شاید یکی از مهمترین سالهای عمرم باشه، سالی که سرنوشت بقیه زندگیم رو شاید به نحوی مشخص میکنه, امیدوارم با کمک اونی که همیشه باهام بوده و هیچ وقت تنهام نگذاشته بتونم با قدرت و سرعت از این دامنه برم بالا تا به قله برسم.

حرف زیاد هست اما زیباترین سخن ها ناگفته هاست، چیزهایی که فقط بین من و اونه و خوشحالم که خدا هیچ وقت نه نیاز به شنیدن داره و نه توضیح دادن، که اگه اینطور بود....

شمارش معکوس شروع شد تا ساعت 4 صبح؛ نمیدونم تو این مدت چقدر میشه فکر کرد اما خوب میدونم که با تولد دوباره دیگه همه چیز از نو آغاز میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:4  توسط مسعود |