![]() |
![]() |
|
|
ديروز رفتم پيش يه استاد ادبيات واسه اشعارم، البته قبلا داده بودم بخونه، يه 10 دقيقه اي فقط به به و چه چه ميكرد و تعريف بعد هم چنتا پيشنهاد داد كه يكيش اين بود كه فعلا شعر نگم تا 2 3 ماه پس فعلا شعر تعطيل. البته بد موقعي بهم گفته شعر نگو چون حرفهايي هست كه فقط ميشه با شعر بيانشون كرد نه با جمله هاي ….
قابل توجه تمام كسايي كه ميان تو اين وبلاگ به هر دليلي: هدف من از زدن اين وبلاگ اين بوده كه تنهايي مو باش پر كنم نه اينكه بقيه رو باش شاد يا اميدوار يا نميدونم هرچي كه فكر كنيد كنم پس آيه اي نازل نشده كه من چي بنويسم و چي ننويسم، (قابل توجه اون غريبه آشنا) هر چه ميخواهد دل تنگم تو اين وبلاگ ميگم، اگه كسي از نوع نوشتنم ناراحته ميتونه نياد، كارت دعوت واسه كسي نفرستادم، نظر بگذاري خوشحال ميشم نگذاري ناراحت نميشم تصميم با خودته. اما اين وبلاگ كاملا شخصيه حقوق مادي و معنويش هم مربوط به شخص خودمممممممممممممم
چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست دوش دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست (کاش از روز ازل دوست نمی داشتمش) زیره لب زمزمه میکرد و مرا می نگریست.
واين شعر رو زدم تو وبلاگم تا براي يادگاري هميشه داشته باشمش، تشكر ميكنم از كسي واسم فرستاد و رفت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:20 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|