تبليغاتX
پله پله تا... - میدانیم اما....

 

ما كه در قدر شب قدر چنين جا مانديم

با چه رويي همهء عمر، خدايا خوانديم؟

ما كه انسانيت خويش به تاري داديم

ديگر از لطف كدامين كرمش، دل شاديم؟

ما كه در روي زمين ره به تكبر رفتيم

گرد آن كعبهء حق، كي به تخلص گشتيم؟

ما كه با اشك يتيمان ره خود مي سازيم

كي توانيم كه ره سوي، خدا اندازيم؟

ما كه گم كرده خداييم و فقط در راهيم

مشكل از كسيت كه از كوري خود در چاهيم؟

ما كه پروردهء عشقيم و ندانيمش چيست

خود بگوييد كه بي معرفت عشق، كجا بايد زيست؟

ما كه در پرده شب جامهء نو مي پوشيم

از چه هنگام خيانت به همه مي جوشيم؟

ما كه دانيم به هنگام خوشي در ته يك آغازيم

پس چرا وقت طرب،  قافيه را مي بازيم

ما كه ققنوس شديم و به تب پروازيم

بهر چه زار و پريشان به جهان مي سازيم؟

m.gh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:47  توسط مسعود |