تبليغاتX
پله پله تا... - خویش

هر که  خویشم شد دلی از ما برید

زیر باران اشکهای خونی دل را ندید

دوستی ها تیشه کرد و ریشه  فرهاد زد

از غم مرگ رفاقت مرگ ما آمد پدید

هر که خویشم شد خوشی هایم گرفت

یاوری بی دست بود و یاريَش پایم گرفت

حربه اش مهر و محبت بود و بعد از جنگ، او

فاتحانه خانه و کاشانه و جایم گرفت

هر که خویشم شد  فقط خود بود و بس

ناله ها کردم ولی گم بود در بانگ جرس

دست سوی آسمان می برد اما عاقبت

عهد های آسمانی بست از روی هوس

m.gh

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط مسعود |