تبليغاتX
پله پله تا... - زندگی دوَار

 

هستي ام مي سوزد و گردش نشستم مست خواب

آسمان خانه ام را غم گرفته، چشمهايم غرق آب

پل براي باز گشتن نيست، راهي بهر رفت

من تمام زندگي را در كويرش رفته ام سوي سراب

مي دمد خورشيد صبحي نو ولي با هر طلوع

باز مي خوانم سرود زندگي را روي ديروزي كتاب

همچو پرگاري به گرد خويش مي گردم مدام

زندگي را بسته ديدم در مسير يك سوال بي جواب

اي خدا دنيا گريزان گشت از چرخيدن بي سود خويش

بيش از اين حيران مكن اين مردمان را، در جوابت كن شتاب

يا بگو بهر چه اين دنيا به هم پيچانده اي

يا بپيچان در هم و با قهر خود سازش خراب

گو به ققنوست كجا سكنا گزيند از براي مرگ خويش

هيزمي گردم بگير و يك شرارش از دل دوزخ بتاب

m.gh

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:41  توسط مسعود |