![]() |
![]() |
|
|
در جاده ي باريك صحراي بي آب وعلف، همه چيز را پشت سر ميگذاشت پاهاي لاغر و كِوِره بسته اش بر روي شنهاي داغ گويي بر سبزه هاي بهاري بوسه ميزند همه چيز برايش سراب بود و سراب؛ حتي زندگي اما خود نمي دانست كه ميرود تا جفت خود بيابد شايد بند تنهايي را از هم پاره كند و پايان زندگي بي پايان خود را به اصطلاح ببيدند و لمس كند اي كاش ميدانست يعني از كودكي ميدانست اگر تنها آمد و در آخر كار تنها ميرود در ميانه راه به تنها نياز دارد تا در پايان، هادي خانه ابديش باشد پس كلمه را آنچنان ندانسته آموخت كه به جاي تنها، تنها ماند |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:30 توسط مسعود |
|
|
واسه كار رفتم يه كارخونه كه تو خط توليدشون دچار آلودگي شده بودن، خط توليد رو كه ديدم يه سري مشكلات داشت كه يه سريش رو به خودشون گفتم. همه چيش خوب بود اما روز آخر تماس گرفتن و گفتن خودمون سعي ميكنيم مشكل رو حل كنيم. وقتي شنيدم يه كم ناراحتم كرد آخه خيلي به پولش نياز داشتم اما امروز نشستم و تمام مواردي رو كه به ذهنم ميرسيد واسشون ايميل كردم تا بتونن مشكل رو حل كنن و منبع آلودگي رو پيدا كنن اميدوارم موفق بشن چون اهداف بزرگي دارن دوس دارم به اون هدفها برسن.
اما بريم سر قضيه آدمهايي كه نفهمن يا خودشون رو ميزنن به نفهمي من قرار بود يه پست تو وبلاگم بدم در مورد دزدي، آخه چه ربطي به كسايي داره كه ميان و مطالب رو برميدارن اين باران اومده و لطف كرده ايمل گذاشته بگو آخه اگه راست ميگي آدرس وبلاگ بده تو كه مطالب رو توي پيجت ميزاري يا جواب يه حرف رو نده يا اول بفهم بعد جواب بده |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 18:5 توسط مسعود |
|
جالبه خودش میگه غریبه ها اما میدونه من دفاع دارم نگفتم کسی نظر نذاره میخوام کسی که نظر میذاره ازش رد و نشون داشته باشم و بدونم کیهتا وقتی خواستم جوابش رو بدم مجبور نشم یه پست بدم به خاطرش نمیدونم یا بعضی ها نمیفهمن یا خودشون رو میزنن به نفهمی شما بگید چطور میشه تفاوت این دو تا رو متوجه شد؟آیا اصلا فرقی هم داره؟ میخواستم یه سری مطلب راجع به دزد و دزدی بنویسم یه مقدار هم نوشتم اما پشیمون شدم و پاکش کردم
|
|||||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 23:1 توسط مسعود |
|
|||||||||||
|
گاهی حرف زیاد هست و حس گفتن نیست
گاهی هم حس نوشتن هست و حرفی نیست اوضا خوب نیست سعی میکنیم خوبش کنیم یا اگر نشد وانمود کنیم که خوبه پس حرفی باقی نمیمونه یکی میاد تو وبلاگ و به اسم باران نظر میده بدون هیچ آدرسی اصلا دوس ندارم خودم رو درگیر کنم پس خواهشن هرکی که هستی هیمنطور که بی نشون اومدی بی نشون هم برو حوصله در حد صفر حال زیر صفر تحمل هیچی تظاهر هزار گاهي گمان نميكني ولي ميشود
گاهي نميشود نميشود كه نميشود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابتست
گاهي ناگفته قرعه به نام تو ميشود
گاهي گداي گدايي و بخت يار نيست
گاهي تمام شهر گداي تو ميشود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 18:30 توسط مسعود |
|
|
جهنم تاریک بود. جهنم سیاه بود . جهنم نور نداشت. شیطان هر روز صبح از جهنم بیرون می آمد و مشت مشت با خودش تاریکی می آورد. تاریکی را روی آدم ها می پاشید و خوشحال بود، اما بیش از هر چیز خورشید آزارش می داد...
خورشید ، تاریکی را می شست . می برد و شیطان برای آوردن تاریکی هی راه بین جهنم و روز را می رفت و برمی گشت. و این خسته اش کرده بود. شیطان روز را نفرین می کرد. روز را که راه را از چاه نشان می داد و دیو را از آدم.
***
اما شیطان چطور می توانست همه را نابینا کند! این همه چشم را چطور می شد از مردم گرفت! شیطان رفت و همه جهنم را گشت و از ته ته جهنم جهل را پیدا کرد. جهل را با خود به جهان آورد. جهل ، جوهر جهنم بود. *** حالا هر صبح شیطان از جهنم می آید و به جای تاریکی، جهل روی سر مردم می ریزد و جهل ، تاریکی غلیظی است که دیگر هیچ خورشیدی از پس اش بر نمی آید. چشم داریم و هوا روشن است اما راه را از چاه تشخیص نمی دهیم . چشم داریم و هوا روشن است اما دیو را از آدم نمی شناسیم. وای از گرسنگی و برهنگی و گمشدگی. خدایا ! گرسنه ایم ، دانایی را غذایمان کن. خدایا ! برهنه ایم ، دانایی را لباس مان کن. خدایا !گم شده ایم ، دانایی را چراغ مان کن. *** حکیمان گفته اند: دانایی بهشت است و جهل ، جهنم. خدایا ! اما به ما بگو از جهنم جهل تا بهشت دانایی چند سال نوری ، رنج و سعی و صبوری لازم است !؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 10:49 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|