![]() |
![]() |
|
|
نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای نوشتن
من میان خودم و دشت پریشان افکارم گیرم من میان آدمها و آدمیت گیرم من میان تنهایی و ازدهام میان بوی کاهگل و دود میان گذشته و حال گیرم نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای نوشتن بیزارم از آنچه بر سرم آوار است بیزارم از تنهایی و سکوت بیزارم از رخوت قلب از آنچه حصار این دشت تنهایی شده بیزارم نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای نوشتن اما همیشه امیدی داشته ام به آینده امیدی واهی, خام و پوشالی من به امید طوفانم به امید سیل به امید زلزله به امید هر آنچه بودن آدمی را نابود کند هستش را نیست. به امید صاعقه ای هستم از جنس بلورین محبت که شراره ای به دشتم اندازد و تمام آنرا خاکستر کند من به امید خاکستری هستم که از پس آتش به جای میماند من ققنوسم و همیشه آتش برایم تولدی دوباره است. همیشه صبح طلوعی دوباره است و فردا بهتر از امروز |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 13:1 توسط مسعود |
|
|
از موقعی که عنوان وبلاگم رو تغییر دادم قرار بود پله پله برم بالا اما دارم تو همون پله درجا میزنم و تمام توانم رو میزارم که پایین تر نرم.
وبلاگم هم شده غم نامه اما چه میشه کرد اینجا تنها جاییه که من هستم و خودم و از همون اول دشت تنهاییم بوده دستهایی میخوام که گرماش وجودم رو گرم کنه چشمهایی که التهاب نگاهم رو بخونه و قلبی که داربستی بشه واسه تن خستم تا تمام عمرم رو تو این آلاچیق استراحت کنم دنبالش نمیگردم اما در انتظارشم تا روزی از راه برسه و آرامشی به روح پر تلاطمم بده نمیدونم کیه کجاست از چه تباریه و کی قراره بیاد اما بهش نیاز دارم به روحش قلبش جسمش از هم آغوشی باران هوس با تن خشک کویر دل ما خار صد ساله غم شاخه دیگر آورد نمیخوام این اتفاق واسم بیوفته نمیخوام غرق بشم نمیخوام نمیخوام نمیخوام شادم اما به ظاهر دیگه دارم کم کم...... بیخیال آره بیخیالی رو عشق است هر چی هست باید گذشت باید منتظر بود منتظر فردا و فرداها باید جاهایی قدم گذاشت و کارهایی رو کرد که تا حالا نرفتی و نکردی باید خودت رو غرق کنی تو بودن چون هستی پس باش |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:21 توسط مسعود |
|
|
--داستان عاشقی گل شقایق از زبان خودش— شقایق گفت :با خنده نه بیمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش افتاده بود-اما- طبیبان گفته بودندش اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم بگیرند ریشه اش را و بسوزانند شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من به آسانی مرا با ریشه از خاکم جدا کرد و به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا می کرد پس از چندی هوا چون کورۀ آتش، زمین می سوخت و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟ در این صحرا که آبی نیست به جانم هیچ تابی نیست اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من برای دلبرم هرگز دوایی نیست و از این گل که جایی نیست خودش هم تشنه بود اما! نمی فهمید حالش را چنان می رفت و من در دست اوبودم و حالامن تمام هست او بودم دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟ نه حتی آب،نسیمی در بیابان کو ؟ و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر او کم شد دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه - مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت نشست و سینه را با سنگ خارایی زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد زمین و آسمان را پشت و رو می کرد و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را به من می داد و بر لب های او فریاد "بمان ای گل که تو تاج سرم هستی دوای دلبرم هستی بمان ای گل" ومن ماندم نشان عشق و شیدایی و با این رنگ و زیبایی و نام من شقایق شد گل همیشه عاشق شد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:42 توسط مسعود |
|
|
من رهگذار خسته دشت جنونم من مرغك بشكسته پر در خاك و خونم افسانه ساز شهر تنهايي منم من افتاده در گرداب رسوايي منم من گفتم ولي باور نكردي گفتم ولي باور نكردي. ديگر ز من جز نقش ديواري نمانده گل نيستم از من به جز خاري نمانده گفتم رها كن اين دل ديوانه ام را بشكن به سنگ نيستي پيمانه ام را گفتم ولي باور نكردي گفتم ولي باور نكردي |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:57 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|