تبليغاتX
پله پله تا...

ز دو دویده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چــه کنم که هست اينها گل باغ آشنــــايــي

همه‌شب نهاده‌ام سر، چو سگان بر آستانت

کــــه رقـيـب در نيـايـد به بهانــهء گدايـــــــــي

مـــژه‌ها و چـــشم يارم به نظر چـــنـان نمايد

که ميـان سنبلستـان چرد آهـــوي ختــايـــي

در گلستان چشمم زچه رو هميشه باز است

به اميـــد آنکه شايد تو به چــشم من درآيــي 

ســر برگ گل ندارم، به چه رو روم به گــلشن 

که شنيــــده‌ام ز گلها همه بوي بــــــي‌وفايي 

به‌کدام مذهب‌ست اين به‌کدام ملت‌است اين

که کشند عاشقي را، که تو عاشقم چــرايي 

به طـــــواف کعبه رفتم به حــــــرم رهم ندادند 

که برون در چـــــه کردي که درون خـــــانه آيي پ

به قــــــمارخــــــانه رفــتـم، همـه پاکـباز ديدم 

چو به صــــــومــــعه رسيـدم همه زاهد ريايي 

در ديـــر مــي‌زدم من، که يـکـــي ز در در آمد

که: درآ، درآ، عراقي! که تو خاص از آن مـايي

خالی از لطف نیست اگه این یکی رو هم بخونید

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

By درمانگر

پسرا، ره قلندر سزد ار به من نمایی                 که دراز و دور دیدم ره زهد و پارسایی

پسرا، می مغانه دهی ار حریف مایی               که نماند بیش ما را سر زهد و پارسایی

قدحی می مغانه به من آر، تا بنوشم               که دگر نماند ما را سر توبه‌ی ریایی

می صاف اگر نباشد، به من آر درد تیره             که ز درد تیره یابد دل و دیده روشنایی

کم خانقه گرفتم، سر مصلحی ندارم                 قدح شراب پر کن، به من آر، چند پایی؟

نه ره و نه رسم دارم، نه دل و نه دین، نه دنیی   منم و حریف و کنجی و نوای بی‌نوایی

نیم اهل زهد و توبه به من آر ساغر می            که به صدق توبه کردم ز عبادت ریایی

تو مرا شراب در ده، که ز زهد تو به کردم           ز صلاح چون ندیدم جز لاف و خودنمایی

ز غم زمانه ما را برهان ز می زمانی                 که نیافت جز به می کس ز غم زمان رهایی

چو ز باده مست گشتم، چه کلیسیا، چه کعبه؟   چو به ترک خود بگفتم، چه وصال و چه جدایی؟

به قمارخانه رفتم همه پاکباز دیدم                   چو به صومعه رسیدم همه یافتم دغایی

چو شکست توبه‌ی من، مشکن تو عهد، باری      به من شکسته دل گو که: چگونه‌ای؟ کجایی؟

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند              که برون در چه کردی، که درون خانه آیی؟

در دیر می‌زدم من، ز درون صدا بر آمد               که: درآی، ای عراقی، که تو خود حریف مایی

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 11:11  توسط مسعود | 

آلبرت انيشتين

مرد به اين اميد با زن ازدواج مي‌کند که زن هيچ‌گاه تغيير نکند، زن به اين اميد با مرد ازدواج مي‌کند که روزي مرد تغيير کند و همواره هر دو نااميد مي‌شوند.

هيچ وقت چيزي رو خوب نمي‌فهمي مگر اينکه بتوني به مادربزرگت توضيحش بدي.

تفاوت بين نابغه و کودن بودن در اين است که نابغه بودن محدوديت‌هاي خودش را دارد.

دو چيز را پاياني نيست: يکي جهان هستي و ديگري حماقت انسان. البته در مورد اولي مطمئن نيستم انسان‌هاي باهوش مسائل را حل مي‌کنند، نوابغ آنها را اثبات مي‌کنند.

یک فرد باهوش یک مسئله را حل می‌کند اما یک فرد خردمند از رودررو شدن با آن دوری می کند.

سه قدرت بر جهان حکومت می‌کند؛ ترس، حرص و حماقت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 13:24  توسط مسعود | 

هر روزي كه مياد بد تر از ديروزه، بد تر از ديروزم. نميدونم خانه به دوشم و خوش نشين يا خانه نگه دار عالمم. دارم سقوط ميكنم، دارم پايين ميرم. دلم ميخواد يكي باشه دستمو بگيره دستشو بگيرم. خسته شدم ميخوام بخوابم، خوابي كه از بيداريش اضطرابي نداشته باشم. ديگه حتي تو هم آرومم نميكني. ميبيني چقدر دير به دير ميام سروقتت. اونقدر صداي قانون تو آهنگ داره قلقلكم ميده كه نميتونم بنويسم. ميخوام چشامو ببندم و رو امواجش سوار بشم جوري كه دورم كنه از اين خاك غريب از خودم از دنيا از زندگي از آينده از دغدغه از ....

نا آرومم با امواجي كوبنده كه داره در و ديوار روحم رو ميريزه به هم. نه ميتونم فكر كنم نه بنويسم نه .....

اسرار ازل را نه تو داني و نه من

وين حرف معما نه تو خواني و نه من

هست اندر پس پرده گفتگوي من و تو

چون پرده بر افتد نه تو ماني و نه من

پلكام خيلي سنگين شدن دوس ندارم انرژيمو به خاطر باز نگه داشتن چشام تلف كنم

شدم يه پياز هفت لايه يا شايد يه كرم حقير روي خاك زير نور خورشيد. فرقي نمي كنه هر دوشون چندش آورن، ترجيح ميدي لهشون كني تا بهشون دست بزني.

اينجا هوا ابريست

اينجا هوا مه آلود است

به قول مهدي‹ نگه جز پيش پا را ديد نتواند›

اما من حتي ديگه جلوي پام رو هم نميبينم اما جرات نشستن هم ندارم سرگردون و بي هدف فقط دارم ميرم نميدونم باد راه رو به من نشون ميده يا خورشيد

يا شايد هم چاهي منو از راه رفتن باز داره شايد برام فرقي نميكنه نميدونم اما....

تفنگ دسته نقره ام داد و بيداد داد و بيداد

خيلي دارم چرت ميگم نه؟ تو هم از من خسته شدي ميدونم اگه زبون داشتي و اگه اختيار داشتي اين فضاي نوشتن رو بهم نميدادي ميدونم سالهاست كه دارم خطخطيت ميكنم

باز خوبه ميشه پاكت كرد اما.....

هر كه او از همزباني شد جدا

بي نوا شد گر چه دارد صد نوا

كاش ميشد ذهن رو خاموش كرد كاش ميشد باتري هاش رو برميداشتيم تا سولفاته نشن تا بيخودي انرژي مصرف نكنن اما...

خسته شدم از هاراگيري احساساتم خسته شدم از حرارتي كه ميريزم تو خودم تا كوه يخي بيرونم آب نشه.

زماني نه چندان دور كوه عظيمي بود در ميان يك كوير

باد ها وزيدن گرفت

سنگ ريزه ها را حركت داد

سنگ ريزه ها پيكره كوه را ساييدند

ساييدند و ساييدند تا اينكه

.

.

.

اكنون آن كوه جزئي از كوير است

ديگر كوهي نيست

سنگي نيست

عظمتي نيست

سنگ ريزه هاييست در دل كوير.

شايد باز روزي

.

.

.

رويش گياهي

لنگه كفشي

بطري آبي، افتاده از دست رهگذران

سنگ ريزه ها را گرد خود آورد و تپه اي بسازد در دل كوير

اما ديگر كوهي نيست

سنگي نيست

عظمتي نيست

فقط برهوتيست به نام كوير

كويري در دل كوير

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 1:21  توسط مسعود |