![]() |
![]() |
|
|
خیلی سخته که بخوای اما به جبر روزگار نتونی و سیب زمینیی بشی بی رگ که از سیب زمینی های احمدی نژادی هم کارایی شون کمتر باشه.
تو به گرمای تیری و من به سردی نپتون که هر دو گرد یک خورشید عشق میچرخیم همانطور که تو را دور شدن مرگ است مرا نیز نزدیکی، انفجار هر يك را مداريست و مسيري مشخص كه جبر روزگار ما را محكوم به گردش گرد آن ميكند پس گرماي تو از وجود توست و سرماي من از دوري فاصله اي كه كم شدن آن اضطرابي است درد آور از اينكه تو سرد ميگردي يا من مذاب و شايد اين را نيز حكمتي است از حكمتهاي پنهان گرد آورنده اين مدار كه آنچه قابل انفجار است را در سرما نگه دارد... يا شايد اين درماندگي بشر در يافتن چاره است كه چون نفسش به شماره افتاد دم از حكمتهاي ساختگي ميزند... اما هر چه هست نه تو را تاب دوريست و نه مرا توان نزديكي پس چه زيبا گفت شاعر كه: سرگشته چو پرگار همه عمر دويديم آخر به همان نقطه آغاز رسيديم در خانه درٍ بسته فتاديم و چو گنجشك يك چند پريديم و به كنجي بخزيديم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:8 توسط مسعود |
|
|
سر گشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه آغاز رسیدیم ........ ........... .............. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:33 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|