![]() |
![]() |
|
|
دست من خسته شد از بس که نوشتم پای من آبله ز بس که دویدم دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی دل ما رو بنویس باز سال نو باز روز از نو باز روزی از نو نمیدونم زندگیم داره به بطالت میگذره یا با هدف دارم پیش میرم اما هر چی هست دارم میرم به کجا قراره برسم، خدا میدونه هیچ وقت ساعت های آخر سال رو دوس نداشتم هیچ سالی این ساعت ها برام شاد نبوده اما سعی کردم سال نو رو با شادی شرو کنم و امسال هم مثل تمام سالهای دیگه اما با یک تفاوت بزرگ یه اتفاق مهم: نه بابا منظورم انتخابات نیس :دی توی این سال اما نمیدونم کجاش چه روزی باید از 19 سال درس خوندنم دفاع کنم امیدوارم خوب باشه این سال برام شاید امسال سالیه که روی سکوی پرتاب زندگیم قرار دارم اگه از قبل و این چند مدت باقی مونده خوب سرعت گرفته باشم میتونم به دور دستها سفر کنم توی زندگیم. و اگه خوب تلاش نکرده باشم و به بطالت بگذرونمش میوفتم توی پرتگاهی به نام خواب خرگوشی که خیلی لذت بخشه اما آدم رو بیچاره میکنه. کنار سفره که نشستید ما رو هم دعا کنید شاید یکی از این دعا ها بگیره و واسه آدمی مثل من یه کپسول نیتروی اضافه باشه واسه روشن کردن آخرین موتورم تو این مسیر مدت هاس که شعر نگفتم. شاید مدت هاس که این احساس لطیف رو از دست دادم اما هنوز حالیم نشده مدت هاس که دیگه با خودم خلوت نکردم تا ببینم دارم چیکار میکنم کجا هستم و دارم کجا میرم مدت هاس که دیگه احساس نمیکنم انسانم. امیدوارم سال جدید سالی باشه که بیشتر منو به خودم نزدیک کنه امیدوارم این سال برام پر از اتفاقات تازه دوستان جدید و اهداف بزرگ باشه امیدوارم این سال سال خوبی باشه سال 1388 رو به تمامی دوستان تبریک میگم شاد باشید |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23 توسط مسعود |
|
|
چه راحت میشه دل آدمها رو شکست در حالی که سالها طول میکشه تا دل یه آدم رو بدست بیاری چه راحت میشه لرزه بر اندام آدمها انداخت چه راحت میشه چشم هایی رو گریوند و چه راحت ما آدمها خدا رو به خشم می آریم وای به حال ما که با تیغ زبانمون, با خنجر نگاهمون چه دلهای پاک و معصومی رو پاره پاره میکنیم و چه دستهای ساده و بی آلایشی رو زیر ساطور غرور خودمون قطع میکنیم واقعا قراره به کجا برسیم به چی برسیم آیا زندگی بدون لبخند هم معنی داره آیا زندگی بدون دستگیری از دیگران هم مفهوم پیدا میکنه چه زود فراموش میکنیم که انسان حیوانی است ناطق چه زود فراموش میکنیم همای سعادتی که روی شونه های ما نشسته از دعای همون دستهاییه که گرفتیم و از شادی همون لبهاییه که خندوندیم وای که چه راحت میشه گریوند و چه سخت میشه خندوند چشمام پرشدن از قطره هایی که عموم بهش میگن اشک اما تا جاری نشه اسمی نداره و همون عموم میگن مرد نباید گریه کنه پس میریزمش توی خودم تا هم مرد باشم و هم...... دیگه دوس ندارم بنویسم یا شاید میخوام بنویسم، میخوام بگم، میخوام فریاد بزنم، اما جمله ها کم میارن، کلمات قاصرن واسه بیان بعضی احساسات آدمها در دو صورت سکوت میکنن: یا وقتی حرفی واسه گفتن ندارن یا وقتی خیلی حرف واسه گفتن دارن اما گوشی واسه شنفتن ندارن |
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:2 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|