تبليغاتX
پله پله تا...
شاید ادامش دادم

او نیامد و زمین غرق جنون است هنوز

او نیامد و دلم کاسه خون است هنوز

زندگی مرگ زمین در ته یک گودال است

او نیامد و جهان پر ز زبون است هنوز

m.gh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:2  توسط مسعود | 

این جز اولین دست نوشته هام بود که تازگی پیداش کردم خودم هم چند بار خوندم تا متوجه شدم اون موقع چی میخواستم بگم و موضوع چی بوده...

 

آیا عشق دیواریست که گرداگرد محبت میکشند؟

پس, دوست داشتن کجاست با پتک پولادینش...

تا عشق را خرد کند, محبت را آزاد سازد و با خرده های عشق پله ای برای صعود سازد؟

صعودی به سوی انسانیت.

کدام یک باعث انسان شدن یک انسان میشوند؟

عشق, محبت یا دوست داشتن؟

آیا بدون عشق میتوان محبت را به زنجیر کشید؟ و اگر این حصار عشق نبود میتوان پله ای برای صعود ساخت؟ اگر این پتک نبود میتوان این حصار را در هم کوبید؟

هر سه لازمند, هر یک به طریقی, و در جایی برای کاری در این هدف.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:41  توسط مسعود | 

 

هستي ام مي سوزد و گردش نشستم مست خواب

آسمان خانه ام را غم گرفته، چشمهايم غرق آب

پل براي باز گشتن نيست، راهي بهر رفت

من تمام زندگي را در كويرش رفته ام سوي سراب

مي دمد خورشيد صبحي نو ولي با هر طلوع

باز مي خوانم سرود زندگي را روي ديروزي كتاب

همچو پرگاري به گرد خويش مي گردم مدام

زندگي را بسته ديدم در مسير يك سوال بي جواب

اي خدا دنيا گريزان گشت از چرخيدن بي سود خويش

بيش از اين حيران مكن اين مردمان را، در جوابت كن شتاب

يا بگو بهر چه اين دنيا به هم پيچانده اي

يا بپيچان در هم و با قهر خود سازش خراب

گو به ققنوست كجا سكنا گزيند از براي مرگ خويش

هيزمي گردم بگير و يك شرارش از دل دوزخ بتاب

m.gh

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:41  توسط مسعود |