![]() |
![]() |
|
|
گل انسانيت: گلي دارم از يار در دست خويش كه هر دم زند بر در بسته نيش كه اي آدم خاكيِ پست و دون چرا پيكر ما گلان را كني ريش ريش تو انساني و حق ز خود در تو ريخت نگر بر بزرگان كه بودند پيش. گل ِ در بدن روح حق پيكر است كه با هر تلنگر تو را مي برد سوي ريش اگر اعتنايش كني باز گشتي به ريش و گر نه مثال بزان گير كردي به ريش به ققنوس گو كم زند ريش ِ خويش رود در پي آنچه باشد به سفتي، سريش m.gh |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:55 توسط مسعود |
|
|
میخواستم این شعر رو ادامش بدم اما یه مدته که زیاد تو حس شعر نیستم افکارم آشفته اند نمیتونم جمعشون کنم شاید بعدا ادامش دادم و شاید هم نه
باز آ به دل غم زده اين مردم تا ديده حق بين نكند حق را گم ما حق طلبيم و در پي حق گرديم انصاف نباشد كه چنين پر درديم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 0:30 توسط مسعود |
|
اميد به:
آن يتيماني كه حرمان ديده اند
اشك از رخسار خود بر چيده اند
آن فقيراني كه بي كس مانده اند
زير لب نام تو را شب خوانده اند
آن ضعيفاني كه لب را دوختند
زير پاي ظلم ظالم سوختند
آن كنيزاني كه مردند از جفا
زير شلاق خيانت در خفا
آن بزرگاني كه كوچك مي شوند
همچو شمعي در نسيمي ميروند
آن همه انسان كه با غم زيستند
خون خود را در نبردش ريختند
اين همه داني به امّيد چه اند؟
با كه ميجنگند و در بند كه اند؟
اي خدا آنان به اميد تو اند
رو به سوي صحن توحيد تو اند
هيچ گل بي لطف تو نشكفته است
بلبلان را ميكني بي باده مست
هيچ كس جز تو كسي را يار نيست
اين جهان را جز ثنايت كار نيست
نور تو در دل اميد زندگيست
ور نه كِي دنيا سراي بندگيست
ذكر تو دنيا گلستان كرده است
بي تو ما هستيم اما هستِ پست
اي خدا طاقت به سر آمد، جواب
نا اميدي رخنه كرده كن شتاب
خيز و سوگندي كه خوردي كن عمل
خانه ققنوسكان كن پر عسل
m.gh |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:15 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|