تبليغاتX
پله پله تا...

روزي كه زمين غبار غم ز چهره برداشت

در دامن صحرا گل عشق و زندگي كاشت

روزي كه جهان پر از صداي زندگي شد

آفاق در آن لحظه نماد بندگي شد.

آنگاه بهار پرده از رخش چو انداخت

در دامن خود دسته گلي براي او ساخت

گفتند كه ما نشسته ايم در خموشي

تا نو گل ما شرو كند به جامه پوشي

هستيم همه مست و غزل خوان حضورش

تا لاله بچينيم همه جاي عبورش

بلبل به ترنم بنشيند به سر شاخ

دنيا همه گل گشته و گلها همه شد كاخ

بودند همه چشم به راه ديدن تو

اي قلب تپنده در زمين، تپيدن تو

تو آمدي و جهان پر از شور و هياهو

دنيا همه خنديد و يكي رميد آهو

ققنوس كنون گشته نماينده از اين جمع

تا دسته گلي بياورد براي اين شمع

گفتا همه آفاق بود شاد، مبارك

مر جان زمين تولدت باد مبارك

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 14:40  توسط مسعود | 

دنيا ندارد ارزش دل بستن اي دوست

دنيا گل است اما ببين اين گل چه بي بوست

هر لحظه بودن حاصلش جز زندگي نيست

اين زندگي برداشته از استخوان پوست

m.gh

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:20  توسط مسعود | 
امروز سومین سالگرد تولد وبلاگمه

شاید ققنوس رو به عنوان تخلص انتخاب کردم

و اما ققنوس:

منم ققنوس آن تنهاي بي مانند

كه جايش را فقط عشاق مي دانند

تو مي داني كه ققنوسان تكند و در جهان طاقند

همانند شهنشاهان، كه ققنوسان خود شاهند

اگر يابيش در شادي نشاطش را زماني نيست

كه هر كس ميزند نيشي و از مردم اماني نيست

وگر غم گيردش در بر زمانه تيره ميگردد

زمين را شرم ميگيرد به روي مرگ ميخندد

جهان را تيرگي گيرد زمين آتش به خود بيند

بشر افسردگي گيرد گر او دلسرد بنشيدند

ولي ققنوس با شادي به تيغ مردمان ميرد

مبادا از غم رويش جهان را تيرگي گيرد

ز دنيا زخم ميگيرد ز گفتن لب فرو بندد

كه شايد از سكوت او فقط يك دم جهان خندد

هميشه خنده بر لب زي كند شايد

كه با خنده دل غم ديده اي را نيك بر بايد

اگر روزي دل ققنوس از غم كوه دردي گشت

به تنهايي روان گردد ميان كوهها يا دشت

كه شايد در دل صحرا دلش آرام تر گردد

ز اصل خود كمك گيرد به لطف حق كمر بندد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:24  توسط مسعود | 

دلم آتش فشاني سرد در قعر كويري صوت و كور است

دلم دردانه اي تنها ميان قصري از نور است

دلم پروانه گشت و مرد گرد شمع تنهايي

دلم حلاج گشت و مرد بر داري تماشايي

دلم بي پرده مي سوزد ميان كوچه هاي سرد

دلم رندانه مي خندد كنار زجه ها و درد

دلم تنها ترين تنهاي پر درد است

دلم تنها ترين تصوير يك مرد است

m.gh

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 15:27  توسط مسعود | 

سبزه هفت سين من خشكيد

ماهي تنگ بلورم مرد

آسمان از غم به هم پيچيد

سال نو آغاز گشت و دشت

چون كويري خشك

مرگ بر دنياي من خنديد

زندگي تكرار تنهاييست

در كنار دوستان خواب

با كدامين بايدم جنگيد

هر كجا رفتم نشاطي نيست

خنده بر لب سيلي درد است

اين چنين حق عيديم بخشيد

m.gh

+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 23:15  توسط مسعود | 
روزگار غریبی ست

آنانکه با دوستی لب به خنده میگشایند چه ناباورانه زخمها به پیکرت میزنند

آنانکه دستانت را به محبت میفشارند چه زیرکانه خنجر به پشتت میزنند

و آنانکه صمیمی ترینند بزرگ ترین درد ها را میزایند

شاید هزار دشمن بهتر از یک دوست است و همان یک دوست نیز برایت بسیار

پس همان به که آنطور زندگی کنی که دشمنانت بسیار و دوستانت اندک باشند

روزگار غریبی ست

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 0:55  توسط مسعود | 
آخرین ساعت های سال ۸۶

کم کم دارن چهار پایه رو از زیر پاهای این سال هم میکشند و اون رو به ناحق محکوم به نابودی میکنن.

با تمام خوبی ها و بدی ها با تمام موفقیت ها و شکست ها با تمام خوشی ها و غم ها با تمام... تموم شد یک سال دیگه هم از عمر ما در بی خبری گذشت. اولین سالیه که اصلا از اومدنش خوشحال نیستم

امیدوارم این سال جدید واسه اونها که منتظر اومدنش بودن سال خوب و خوشی باشه و به تمام اون چیزهایی که آرزوش رو دارن برسن تا در کنار اونها ما هم شاد بشم

امیدوارم اونهایی که اون بالا نشستن به فکر اونهایی باشن که حتی لحظه سال تحویل هم کنار خونوادشون نیستن تا شاید بتونن با دست پر بیان خونه

امیدوارم دیگه بچه ای رو منتظر نبینم .امیدوارم کسی از گرسنگی نمیره. امیدوارم هیچ کس به خاطر چیزهای بی ارزش اما لازم مجبور نشه چیزهای با ارزش اما به ظاهر دست و پا گیر زندگیش رو به حراج بگذاره. امیدوارم شادی به این کشور برگرده نه به لب مردم بلکه به دل  آدمها. امیدوارم تولد سال جدید همراه با تولد انسان باشه. امیدوارم...

انسان به امید زنده است و من هم امیدوارم

سال نو همگی مبارک

این هم هدیه سال نو با نام این یا آن:

ميتوان پروانه بود و گرد شمعي گشت و مرد

يا كه همچون يك پرستو دل به اين دنيا سپرد

ميتوان آزاده بود و دل به اين دنيا نداد

يا براي زندگي همچون سگان سر خم نهاد

ميتوان جنگيد با خود لب به پستي وا نكرد

يا ميان مردمان ناليد از هر گونه درد

ميتوان انسان شد و غم خورد بهر ديگران

يا كه مي نوشيد و مستي كرد در بين خران

ميتوان حلاج گشت و سر به دار حق سپرد

يا ميان كوچه هاي غم به پاي مرگ مرد

ميتوان چون كورشان دنيا گلستان كرد و ماند

يا كه چون اسكندران آتش زد ونامش نخواند

 

دیگه تو این وبلاگ حرف نمیزنم و فقط شعرهام رو مینویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط مسعود |