تبليغاتX
پله پله تا...

باز امشب مستم

جام مي در دستم

چونكه مثل هر شب

با تو من پيوستم

شمع ها خاموشند

دوستان مدهوشند

همه امشب چون من

جام مي مي نوشند

زندگي را كشتم

مرگ هم درمشتم

خنجرش  سخت نبود

بي خبر زد پشتم

ياد تنهايي خويش

ميكند دل را ريش

ياد من مي ماند

نزنم بر كس نيش

مرگ من تنهاييست

بي كسي، شيداييست

در سراي دل من

عاشقي رسواييست

هست در خاطر من

كه چنين ظاهر من

داده بر باد همه

پيكر طاهر من

مستي و راستي است

حرفم از كاستي است

به پشيزي نخرند

كچل و ماستي است

آدمي دل مرده

زخم كاري خورده

از هم انسانها

روح او آزرده

آدمان مست شدند

بي خبر هست شدند

چه كسي ميداند

كه چرا پست شدند

دست از مهر دهند

تا كه از بند رهند

دست ديگر آزاد

خنجر از پشت نهند

مرگ پيمانها زود

حرفهايي بي سود

مهرباني ها را

ميكند آتش دود

همه از هم دلگير

با خدا هم درگير

خوان نعمت بر چين

همه از آن هم سير

دستها مشت شده

به همه پشت شده

خوبي مردم ما

همچو زردشت شده

m.gh

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 12:34  توسط مسعود | 
نمیدونم اسم این شعرم رو چی بگذارم

كجاي اين زمين گرد و دوار

به نور افشاني استي ماه طرار

كه اين گونه نشسته بر دلم غم

ز رنگ تو نشاني نيست زنهار

من عادت كرده نور تو بودم

ولي بي نور تو گشتم گرفتار

اميد زندگي را در تو ديدم

بتاب و هستيم را كن جلا دار

بيا با جزر دريا مَدّّ دل باش

كه خشكيده دلم اي نور دلدار

كوير سوت و كوري، خسته روحم

ز انسانهاي فاني پست مقدار

ز آن ابري كه بر گردت گرفتي

ز شب پرّه كه گردت هست بسيار

تمام هستيم را داد بر باد

شتابان بچه اي با فكر افطار

m.gh

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:44  توسط مسعود | 

من ميان دشت غم تنها شدم

عاشق سرگشته اي مجنون و بي فردا شدم

خشته از انسان و انسان بودنم

در كوير زندگي تك درختي يكه و تنها شدم

شايد آن كودك كه در گهواره تنها ميگريست

نيك ميدانست اينك واله و شيدا شدم

يا خدا روزي كه در گل ميدميد

چشم خود بست و چنين رسوا شدم

من نميدانم چرا انسان به آدم دل خوش است

خوب ميدانم ميان جمعيت تنها شدم

m.gh

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 18:20  توسط مسعود | 

 

خدا دارم پايين ميرم تو منجلاب زندگي

ميخوام باهات حرف بزنم با همه ي شرمندگي

نميدونم چيكار كنم خيلي دلم تنگه خدا

شدم مثل كبوتري كه از حرم گشته جدا

كاشكي مثل يه قاصدك رها توي باد بودم

از همه‌ي درد و غم آ جدا و دل شاد بودم

اما ميون آدما دلم داره ميتركه

بيا ببين كه زندگي فقط مثل مترسكه

بيا ببين كه آدما رنگ گلهاي قالي ان

تاب شنيدن ندارن كوزه هاي سفالي ان

ميگن هميشه زندگي مثل صداي دُهُله

شنيدن از دور خوشِ وقتي رو دوش شتره

تو اون بالا نشستي و زندگي رو خوش ميبيني

بيا ميون آدما بازم ببين خوش ميشيني

مياي يه بار عوض كنيم باهم ديگه پستمونو؟

يا كه مياي به آدمها بچرخونيم پشتمونو؟

خدا ديگه خسته شدم دلم ميخواد داد بزنم

تو چاه زندگي آخه چجوري فرياد بزنم؟

شايد دارم كفر ميگم اما خودت ببين يه كم

حرمت آدمي كجاست چرا زمين گرفته غم؟

چرا توي خيابونا ترازو داره هر يتيم؟

يا كه به جاي سادگي اين همه ما پر از خطيم؟

زچه دل بشر جداست؟ تيشه عاشقي كجاست؟

خدا خودت خوب ميدوني فقط به گوش كر صداست

ما كه فقط لب ميزنيم دلها همه سنگ شده

بيا ببين كه گفتن اسم تو هم ننگ شده

شايد منم دارم ميشم مثل تموم آدما

آخه منم يه آدمم بايد بشم از تو جدا

زندگي مو ننگ كنم آدمي رو رنگ كنم

با همه حرفهاي قشنگ منم يه روز جنگ كنم

ميخوام برم يه جاي دور تو باشي و يه قصر نور

نميشه شايد بياري به خونه اي ماه و به زور

m.gh

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 0:37  توسط مسعود | 

شكسته ساز من از غم

نشسته بر دلم شبنم

ميان خيل طوفان ها

نگر، تنها شدم كم كم

ميان موج انسانها

به دريا ميزنم جان را

ولي اهريمنان پست

نگر، كشتند ايمان را

وليكن خواب ميبينم

سراب آب ميبينم

كنار بركه اي غمگين

نگر، مهتاب ميبينم

شدم از زندگي خسته

تمام راه ها بسته

براي عاشقي چون من

نگر، مرگ است پيوسته

شده انسانيت بر باد

چگونه من شوم دل شاد

تمام روح من خونين

نگر، چون ميكنم فرياد

برايت گريه سر كردم

به سويت دست آوردم

بيا بنشين كنار من

نگر، بر قلب پر دردم

دگر چيزي نميدانم

كنارت نيك ميمانم

براي مرگ انسانها

نگر، من روضه مي خوانم

كنون اي كاش ميمردم

شراب ناب ميخوردم

ببين انسانيت مرده

نگر، اين مرگ آزردم

ببين بودن چه بي حاصل

ندارد زندگي ساحل

ميان ماه و مهر  ما

نگر، دل گشته بي حائل

m.gh

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:53  توسط مسعود | 

من اينجا بس دلم تنگ است

و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است

 بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم

 ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 21:2  توسط مسعود | 

پروانه مرد پيش از آنكه شمع بميرد، به جرم عشق

عاشق نگشته اي كه به رفتار ما، شيرين ادا شوي

پروانه وار گرد حرم آنچنان كنم طواف

تا از حرم در آيي و يك شب به كوي ما شوي

گر شمع محفلم تويي و عاشقي خطاست

از من مپرس بنگر به نور خود و گويا چرا شوي

گر مردنم به دست ملائك بود، چه سود

آخر تو مالك اين ملك و آن هوا شوي

مستم ز آب ديده و با خنده ات خوشم

گفتم كه ماه مني و ندانم چرا شوي

m.gh

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:35  توسط مسعود | 

توي كوه نشسته بودم پاي آتش و داشتم فكر ميكردم كه:

 

گر كه خواهي پرتو افشاني كني آتش بگير

پاك و كامل سوز و در مردي بمير

دود آتش از ريا و ترس اوست

چون اميري پاك باز آتش بگير

 

m.gh

+ نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 22:36  توسط مسعود |