![]() |
![]() |
|
|
از تمام دوستانی که تولدم رو تبریک گفتن تشکر میکنم
امروز علي رقم سرما رفتم كوه هرچند سر يكي از انگشتام از سرما تاول زد اما ارزشش رو داشت. نشستم رو برف و يه سري چيزها رو واسه خودم مرور كردم شايد واسه بقيه هم دونستنش خالي از لطف نباشه: زندگي يه كوه نورديه بايد از اولين قله اي كه جلو راهت قرار داره شرو كني وقتي تونستي به بالاي اون بري تازه ميتوني قله هاي جديد رو ببيني، شايد تاريخ تولد در زندگي يه لحظه ايستادن و انديشيدن باشه به اينكه كجا بوديم و الان كجا هستيم و قراره كه فردا كجا باشيم، شايد يه انتخاب مسير باشه كه از كدوم دامنه كوه بالا بريم با بررسي موقعيتي كه داريم. همه ميدونن كه كوه نوردي يه كار گروهيه پس هيچ كس به تنهايي نميتونه زندگي رو ادامه بده، هر دوست جديد توي زندگي آدم مثل يه طناب ايمنيه كه موقع سقوط به دردت ميخوره البته به شرطي كه اون رو جاي محكمي از قلبت بسته باشي. گاهي آدم واسه رسيدن به يه قله بلند مجبور ميشه به عمق يه دره سقوط كنه و شايد همين بالا و پايين هاي كوه اون رو زيبا كرده ، بايد يادمون باشه كه توي سرازيريها انرژي لازم واسه بالا رفتن از قله رو جمع كنيم تا وسط راه كم نياريم. يادمون باشه درسته كه عمق تمام دره ها زيباست اما نبايد اين زيبايي جلو ديدت رو بگيره. هر لحظه نشستن توي كوه برابري ميكنه با منصرف شدن از ادامه مسير، اونموقع است كه تنبلي با افكار ناجور مياد سراغت: كه بسه ديگه تا همين جا كافيه و.... اونموقع است كه در برابر بالا رفتن بقيه تو در حال سقوطي. يادمون باشه راه رو واسه نفر بعدي هموار كنيم تا بقيه راحت تر از ما از قله بالا برن شايد روزي سقوط كردي و خودت مجبور شدي دوباره اين راه رو برگردي. ميخوام اينجا از همه تشكر كنم از تمام كساني كه به نحوي كمك كردن تا من به اين جا كه هستم برسم، از قابله اي كه ساعت4 صبح از خواب نازش زد و اومد بند نافم رو بريد تا به اين دنيا بيام تا ..... از همه يادمون باشه كه اومديم به اين دنيا تا به هم كمك كنيم پس .... اونهايي كه منو ميشناسن ميدونن كه اهداف بزرگي توي سرمه اما آدمها تنهايي زياد صعود نميكنن و هميشه نياز به يه همپايي داره كه همه جا دنبالت باشه دوش به دوشت حركت كنه و باهم به بلند ترين قله ها برسيد. حرف آخر: شايد صعود به اورست سالها تلاش نياز داشته باشه اما سقوط از اون فقط 12 ثانيه طول ميكشه. هميشه يادمون باشه كه: رسيدن به انسانيت مثل صعود به بلند ترين كوه دنياست و سقوط از اون آسونه.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 14:33 توسط مسعود |
|
|
من همان ديوانه اي هستم كه نور كامل ماه اين چنينم كرد. زندگي گر عشق اجباريست گر مرگش بدهكاريست و گر عاشق شدن رسم تبه كاريست من تبه كاري شدم كز آسمان حكم جفايم بر زمين نازل شده من تبه كاري شدم ك آب زمين از خون من رنگين شده من تبه كاري به مرگ آلوده عاشق پيشه اي در عشق مدهوشم من سكوتي مرگ آلودم من تمام هستيم در عشق بود و عاشقي را جرم دانستم و من اكنون مجرمي بر دار يا كه شبگردي سراپا سوز سرماي زمستانم. آن زمستاني كه سرمايش ز كمبود دمايي نيست از دهان هيچ كس حرمي نميخيزد دستها پيداي پنهان است اين زمستان جور ديگر داردم پيغام: اين زمستان سردي آن قلبهاي گرم سردي انسانيت را با خود آورد است. سالها با عشق بي عشقي سفر كردم سالها از حق خود در وادي مردي گذر كردم سالها انسانيت را مشق بر كردم ليك امروز با هزاران رمز و راز و سوز دوستان ديوانه خوانندم آري آري اين چنين سرماي جان سوزي، تازگي دارد براي قلب خاموشم. من گناهم چيست؟ با كه گويم درد مرگ راست بازان را با كدامين گوش با كدامين دوست آيا اين چنين همراه بايد گشت من سكوتم مرگ مي آرد و فريادم تبه كاريست با طناب دار ميرم يا سكوت آيا؟ سربه داري بهتر است يا مرگ اجباري؟ . . . m.gh |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 18:29 توسط مسعود |
|
|
من و حرفهاي نگفته من و يك راز نهفته من و دردي كه ندانم زخمش از كجا شكفته . من و آسمون برفي من و انشاي يه حرفي من و دردي كه ندانم واسه چي به اين شگرفي . من و آغاز هياهو من و صدها ذكر ياهو من و دردي كه ندانم از چه رو رميده آهو . من و آغاز يه رنگي من وخواب و نيمه منگي من و دردي كه ندانم واسه چي باهام مي جنگي . من و اين سكوت خاموش من و حرفهاي پس گوش من و دردي كه ندانم واسه چي گشته فراموش . من و شوق پر كشيدن من و ديدن و رميدن من و دردي كه ندانم واسه چي بهم نميدن . من و پرپر شدن برگ من و رفتن تا ته مرگ من و دردي كه ندانم تا به كِي خراب شه اين ارگ . من و تنهايي دلگير من و پرواز يه شبگير من و دردي كه ندانم چرا هستم تو خودم گير . من و اين بغض و همه آه من و تنهايي جان كاه من و دردي كه ندانم از چه رو خموشِ اين ماه m.gh |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 13:40 توسط مسعود |
|
|
اگر آتش ميدانست كه سوزنده است، از ديدن سوخته ها گله نميكرد: من زمشكل كمك خواهم و ليك او نميداند كه مشكلم ز كجاست خود فكنده آتشي در دل گويدم كه آتشت ز كجاست خسته گشته ز گيرهاي تكراري چون جواب سوال من پيداست آتشش گُر گرفته در جانم خنده اش يعني آتشم زيباست من دلم در التهاب شديد چونكه او به غمزه تا اينجاست شايد او خودش نميداند كه دلم به هر كجا رسواست مخلص كلام و ديگر هيچ: دل من در بر مهي شيداست ================================================== حرفهايي براي گفتن هست كه سخن جز به دوست نتوان گفت زهرهايي براي جستن هست كه جز از جام دوست نتوان جست آخرالعمر در گه مردن در سكوتِ مردانه بايد خفت |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:6 توسط مسعود |
|
|
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان است كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را نگه جز پيش پا را ديد نتواند كه ره تاريك و لغزان است و گر دست محبت سوي كس يازي به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت نفس كين است، پس ديگر چه داري چشم ز چشم دوستان دور يا نزديك. مسيحاي جوانمرد من اي ترساي پير پيرهن چركين هوا بس ناجوان مردانه سرد است آي دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوي در بگشاي. منم من ميهمان هر شبت لولي وش مغموم منم من سنگ تيپا خورده رنجور منم دشنام پست آفرينش نغمه ناجور نه از رومم نه از زنگم همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در بگشاي دلتنگم حريفا ميزبانا ميهمان ماه و سالت پشت در چون موج ميلرزد ميلرزد ميلرزد. خيلي شعر زمستان مهدي با حال و هواي الان دلم جوره: همان بي رنگ بي رنگم بيا بگشاي در...... اما، كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را تفاوت سردي دل با سردي هوا اينه كه سردي هوا، آدمها رو دور هم جمع ميكنه اما سردي دل، آدمها رو از هم دور ميكنه تا جايي كه، به اكراه آورد دست از بغل بيرون كه سرما سخت سوزان است. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 17:48 توسط مسعود |
|
|
امروز ديگه خودمو توي برف خفه كردم چند سال بود ديگه نه اينهمه خنديده بودم نه اينهمه دلقب بازي در آورده بودم نه اين همه خوش بودم امروز روز به ياد موندني بود يه تفريح شاد خونوادگي واي كه چقدر برف حال ميده آخه نه اينكه هر 5، 6 سال يه بار اينجا يه برف درست حسابي مياد عقده اي شده بوديم، يه سرسره درست كرديم جاي همه خالي، البته خوبيش اينه كه اين برف سراسري بوده و اونهايي كه امروز توي خونه نشستن خيلي تنبل تشريف دارن ما كه ساعت تازه يه ساعته اومديم خونه گفتم بيام و اين روز به ياد موندني رو ثبتش كنم جاي همه رو خالي كنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 0:4 توسط مسعود |
|
|
تو چشمتون چه قصه هاست، نگاهتون چه آشناست اگه بپرسين از دلم، ميگم گرفتار شماست نگاهتون پيش منه، حواستون جاي ديگست خيالتون اينجا كه نيست، پيش يه رسواي ديگست نفس نفس تو سينه ام عطر نفسهاي شماست اگر كه قابل بدونيد خونه دل جاي شماست ميميرم از حسادتِ دلي كه دلدار شماست كاش ميدونستم اون كيه، كه اين روزا يار شماست خوشا به حال اون كسي كه توي روياي شماست. شما گناهي ندارين اين روزگار بي وفاست تو خلوت شبونه ام خالي فقط جاي شماست تو جام مي تموم شب نقش دو چشماي شماست. نفس نفس تو سينه ام عطر نفسهاي شماست اگر كه قابل بدونيد خونه دل جاي شماست |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 13:45 توسط مسعود |
|
|
این عروس آسمان دانی چرا با ناز می آید زمین
.... میخواستم یه شعری توی ذهنم هست پیادش کنم اما اصلا نمیتونم تمرکز کنم یه اتفاقی افتاده یه کم ریخته منو به هم همچین میزون نیستم ایشالا که چیزی نباشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 0:10 توسط مسعود |
|
|
زمستان است نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون ابري شود تاريك چو ديوار ايستد در پيش چشمانت هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابري ساكت و خاكستري رنگ زمين را بارش مثقال مثقال فرستد پوششي فرسنگ فرسنگ پاسي از شب رفته بود و برف ميبايد چون پر افشانِ پريهايِ هزار افسانه از ياد رفته. باد چونان آمري مامور و نا پيدا بس پريشان حكم ها ميرانند مجنون وار، بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته برف ميباريد و ما خاموش فارغ از تشويش، نرم نرمك راه ميرفتيم. كوچه باغ ساكتي در پيش. ... مهدي اخوان ثالث البته مهدي شعر هاي زيادي راجع به برف و زمستان گفته اما چون امروز كم برف اومد منم كم نوشتم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم دی 1386ساعت 13:47 توسط مسعود |
|
|
فكر ميكنم آخر بعد از چند روز فكر كردن فهميدم چه مشكلي دارم احساس ميكنم دچار گسستگي زماني شدم تصور كنيد با يه ماشين زمان يه نفر رو از دنياي اسطوره ها به سال 2007 بياري همه چي واسش غريبه و نا آشناست، نميدونه نسبت به آدمها چه رفتاري داشته باشه، در جواب اونها بايد چه پاسخي داد و ... چون هميشه توي گذشته هاي دور ذهن خودش بوده و بر اساس افكار و عقايد خودش تصميم ميگرفته. اما شايد اون افكار و عقايد واسه همون اسطوره ها باشه واسه كتابها( ياشايد به عبارتي واسه در كوزه خوبه اين افكار توي دنياي امروزي) . يا بايد در ايده آل ها زندگي كرد يا وارد دنياي جديد شد. البته شايد هم بشه اين دو رو يك جا با هم جمع كرد اما من هنوز نميدونم. به قول عباس ميگه تو هم خدا رو ميخواي هم خرما رو هم خرشو اما زندگي واقعي اينطور نيست بايد قوانين رو بشكني. نميدونم اما هيچي واسم آشنا نيست واقعا مثل آدمي شدم كه يكدفعه 3000 سال توي زمان جابجا شده. يا بايد دوباره به لاك خودم برگردم و يا اينكه توي اين شرايط و با قوانين جديد زندگي كنم، البته فكر ميكنم اول بايد اهدافم رو اولويت بندي كنم تا ببنيم كدوم شرايط تاييد ميشه. شرمنده همگي ميدونم كسي متوجه نشده كه چي گفتم، شايد خودم هم نفهميدم. كلاف سرونوشت من سردرگم هميشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم دی 1386ساعت 17:27 توسط مسعود |
|
|
من گل مهتابم در فراق نور مه بي تابم سوي مه گشتم و من در انتظار سر به سوي آسمان و بي قرار ماه من، سوي من آي ظلمت از رفتن تو ماند به جاي من زميني ماهم اندر آسمان من صميمي ماه من شد سر گران من گل مهتابم در فراق نور تو بي تابم نور تو نوري از الطاف خداست لطف حق بر اين زمين بي انتهاست من گل مهتابم در فراق نور تو بي تابم نگر بر اين زمين خسته ي خشك تكيده كه بي نور تو رنگ از رخ پريده به گوشه چشمي اين دل ارغوان كن كرشمه ميكني با من خزان كن دلم از دوري رويت به تنگ است نميدانم، گل مهتابم و خورشيد ننگ است من گل مهتابم در فراق نور مه بي تابم m.gh |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم دی 1386ساعت 1:2 توسط مسعود |
|
|
جالبه با اینکه فکر میکنم اصلا رابطه خوبی باهاش ندارم اما خیلی زود جوابمو میده
دنیا واقعا اون طور میچرخه که ما به حرکت درش میاریم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم دی 1386ساعت 23:0 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|