تبليغاتX
پله پله تا...
سلام به همه دوستان

این دومین شب یلدای این وبلاگه هر سال قبل از شب یلدا با خودم گفتم از یلدا میگم که چرا و به چه دلیل هست اما شاید سال دیگه گفتم امسال هم نشد

شاید یلدا تنها شبی باشه که فقط ما ایرانی ها این همه بهش اهمیت میدیم و یه جورایی هویت تاریخی ما رو نشون میده

یلدا شب عشق

شب محبت

شب دوستی

شب مهربانی

شب خانواده هاست

شب یلدای همه مبارک

آرزوی بهترین ها رو برای همه دارم

فکر میکردم امسال شب خوبی داشته باشم اما درسته که به ظاهر همه اعضای خانواده شاد هستند اما همه از یه چی ناراحتن و نمی خوان این ناراحتی به دیگران منتقل بشه

اگه واقعا زندگی اون طور میچرخه که ما میچرخونیمش پس:

به زیبایی شب یلدا

به طراوت خورشید صبح گاهی یلدا

به تمام ستارگان آسمان صاف اما سرد امشب سوگند

تا آخر این هفته تمام سعیم رو میکنم تا دنیا طوری به حرکت دربیاد و اگه واقعا انرژیی توی این کائنات هست طوری هماهنگ بشه که شفا بگیری ای خورشید زیبای زندگیم 

این رو قول میدم به هر قیمتی که شده

از تمام دوستان خواهش میکنم واسم دعا کنن

شادباشید

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:44  توسط مسعود | 

روزها گذشت و من بي خبر از حضور تو

خيره بر در شدم و منتظر عبور تو

تا تو از پنجرهي باز دلم رو به جهان

به در آيي و خجالت كشم از ظهور تو

........

دانم كه دلم خرد بود ليك چه حاصل

جز اين دلكم هيچ ندارم ز فضايل

آگاه از اين كوچكي خويشم و اكنون

از روي تو خجلت كشم اي نور شمايل

m.gh

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:6  توسط مسعود | 
آرمیده بر سایه ماه در سکوت شب به خواب رفتم

ابرها آمدند و ماه سایه اش از من برچیده شد:

خفته در شب تیرگی ها محو شد

سایه مه بر سر من عشق صرف و نحو شد

من به رویش خیره گشتم او نگاهش بر کجاست

گر نشسته روبرویم حس عشقش را که راست

من به روی خاک و او در آسمان

من سراسر نقص و او نور جهان

من مثال برکه ای چون سایه مه بر برش

خواب پر زد چون که تاج شاه افتد از سرش

گر که مه از آن من باشد نخواهم از فلک

هیچ چیزی جز خدا  حتی ملک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 13:16  توسط مسعود | 
از اونجایی که مفهوم شعر آقا پوریا رو قبول نداشتم در جواب شاعر :

عاشقانه داده اي باز اين ستاندن از چه روست

عشق را حاكم گرفتي، خانه حاكم بسوخت؟

گر تو با يك گوشه ي چشم عاشق و فارغ شدي

عشق را همراه آن گير سرت بايد فروخت

بركه اي در خويش مدفون است عشقت، ليك با افكار تو

هيچ كس پيراهني بر پيكر عثمان ندوخت

عشق شعر و گفته و افسانه نيست

آنكه عاشق گشت سوخت، اما لب بدوخت

 

m.gh

و اما اکنون:

وآنگاه كه نه در شادي و نه در غم، كسي كنارت نيست، بدان تنهايي

آنگاه كه دلت از آسمان شبهاي تار زمستان گرفته تر است و زميني براي باريدن نداري، بدان تنهايي

و آنگاه كه تمام زندگيت را در سكوت گذراندي، بدان تنهايي

اگر سكوت دريچه اي به ناشناخته هاي انساني ست و تو با اين دريچه ها تمام وجودت را پاره پاره كرده اي بدان

بدان كه تنهايي

m.gh

 

 

از انسانهاي تنها، در تنهايي، انساني تنها به وجود مي آيد

و چون انسانها فاني اند و باقي نيستند

پس تنها ميمانند تا انسانهاي تنها متولد شوند

و باز روز را از نو سر ميگيرند و در تنهايي ميمانند

m.gh

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 23:38  توسط مسعود | 

اين شعر زيبا از من نيست اما از من خواستن كه با نام شاعر تو وبم بزنم

به نظر خودم سطح ادبي شعر از وبلاگ من بالاتره پس بخونيد و نظر بديد

سادگي هاي دل خوش باورم  را پس بده

چشم ها خيره مانده بر درم را پس بده

من به قصد ترك اين عشق مجازي آمدم

لايق من نيستي، انگشترم را پس بده

آمدم تا پس بگيرم مثل آن روزي كه تو

رو به من گفتي ببين، گير سرم را پس بده

بايد امشب راه اقيانوس را تمرين كنم

بركه ي در خويش مدفون، لنگرم را پس بده

واژه مي خواهم براي گريه كردن زير آب

بيت هايم ، شعرهايم،دفترم را پس بده

حرف پاياني:اگر آتش زدي جان مرا

شعله ها تقديم تو، خاكسترم را پس بده

پوريا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 18:10  توسط مسعود | 
دلم خیلی گرفته

اصلا حال هیچ کاری ندارم فقط دوست دارم برم کوه واقعا الان نیاز به کوه دارم

از صبح تا الان فقط ۴ صفحه ترجمه کردم

هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 15:31  توسط مسعود | 

اين بار حرفي ندارم يا شايد هم حرف دارم اما اينجا نميشه گفت نميدونم يه جوري شدم ديگه كم كم دارم احساس ميكنم كه .....

هيچي بيخيال

حرفهايي هست براي گفتن
که اگر گوشي نبود نمي گوئيم
و حرفهايي هست براي نگفتن،
حرفهايي که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آرند،
حرفهايي زيبا، شگفت و اهورايي همين هايند،
و سرمايه ماورائي هر کس به اندازه حرفهايي است که براي نگفتن دارد

و يا شايد به قول فریدون فروغي:

بگوئيد که بر گورم بنويسند زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت

 مهربان بود ولي مهر نورزيد

 طبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرد

 در آبگير قلبش جنب و جوش بود ولي کسي بدان راه نيافت

 در زندگي احساس تنهايي نمود ولي هرگز دل به کسي نداد

 وخلاصه بنويسيد زندگي را براي زنده بودن دوست داشت نه زنده بودن را براي زندگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 23:48  توسط مسعود |