تبليغاتX
پله پله تا...

از پس پرده نگاه كن مثل شطرنج زمونه

هر كسي مثل يه مهره توي اين بازي ميمونه

يكي مثل ما پياده يكي صد ساله سواره

يه نفر خونه به دوش و يكي دوتا قلعه داره

يه طرف همه سياه و يه طرف همه سپيدن

روبروي هم يه عمره ما رو دارن بازي ميدن

اونا كه اول بازي توي خونه تو و من پيش پاي اسب دشمن  مهره ها رو سر بريدن

ببين امروز هم تو بازي همشون شاه و وزيرن

هنوزم بدون حركت پشت ما سنگر ميگيرن

تاج و تخت شاه ديروز، در قلعشون نميشه

به خيالشون كه اين تاج سرشونه تا هميشه

يادشون رفته كه اون شاه كه به صد مهره نمي باخت

تاج و از سرش تو ميدون لشگر پياده انداخت

دكلمه داريوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 0:17  توسط مسعود | 

فصل كوچ و بانگ پرواز است

باغ  و بستان غرق آواز است

هر درختي با هزاران رنگ

جلوه اي همسوي آن ساز است

ليك پادشاه فصل ها پاييز

با هزاران جمعه همراز است

دفتر شعر خدا رنگي است

باز دلها خسته و سنگي ست

عاقبت در آخر اين فصل

بارش برف است و يك رنگيست

كان لحاف مخملين نرم

بستري از مرگ و بي مرگيست

تا كه بعد از آن بتابد نور گرما بخش خورشيد خدا بر آن

و آن لحاف مخملين سرد را برچيند از روي زمين خسته و بي جان

 وز به هم غلتيدن هر پاك و هر نا پاك

گل برويد در جهاني خسته و نمناك

چون خداوند جهان سوزد دلش بر اين زمين از جور آن افلاك

ميفرستد آتشي از سوي دوزخ تا بسوزد آن گل رويده و آن خاك و آن ناپاك

ما عزادار غمي جانكاه و سنگينيم

سوگوار مرگ ناپاكان بد كار بد آيينيم

ما انتهاي جمعه متروك پاييزيم

خون خود قبل از به هم پيوستن ناپاك   بر افلاك ميريزيم

m.gh

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 22:57  توسط مسعود | 
سلام

دو پا و یک دست تا اطلاع ثانوی از ارائه خدمات محرومند

لطفا سوال نفرمایید

انجمن کتک خوردگان  باتشکر

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 0:7  توسط مسعود | 
غنچه خنديد ولي باغ به اين خنده گريست
غنچه آن روز ندانست كه اين گريه ز چيست !
باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبديل
گريه باغ فزون تر شد و چون ابر گريست
باغبان آمد و يك يك همه ي گلها را چيد
باغ عريان شد و ديدند كه از گل خالي است
باغ پرسيد چه سودي بري از چيدن گل ؟!
گفت : پ‍‍ژمردگي اش را نتوانم نگريست
من اگر از روي هر شاخه نچينم گل را
چه به گلزار و چه گلدان دگر عمرش فاني است
همه محكوم به مرگند چه انسان و چه گياه
اين چنين است همه گاره جهان تا باقي است !!!
گريه ي باغ از آن بود كه او ميدانست
غنچه گر گل بشود هستي او گردد نيست !!
رسم تقدير چنين است و چنين خواهد بود
مي رود عمر ولي خنده به لب بايد زيست !!!

 نميدونم از كيه اما قشنگه

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:15  توسط مسعود |