![]() |
![]() |
|
|
دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب ميكشم اما پوسته تاريك شب، امشب گرفته تر از دل من است به حال او نيز دلم مي سوزد واكنون دل گرفته ام اسير سوزشي عجيب است؛ دلم گرفته است دلم از تنهايي خويش، از شب بودن روزهاي روشن زندگيم گرفته است چراغهاي رابطه تاريكند دلم گرفته است شايد بهتر است كه به رختخوابم بازگردم و ادامه خواب پريشان زندگي را در سكوتي ملال آور به نظاره نشينم دلم گرفته است با الهام از شعر فروغ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 15:30 توسط مسعود |
|
|
وقتي غم چشمانت را فرا گرفت چاره اي جز بستن آنها نداري وقتي چراغهاي دل خاموش شدند روشني از چشمانت ميرود و تو.... دلم تنگ است دلم ميسوزد از باغي كه ميسوزد نه ديداري نه دستي از سر ياري مرا آشفته ميداند چنين آشفته بازاري چه رنجي از محبتها كشيديم برهنه پا به تيغستان دويديم نگاه آشنا دراين همه چشم نديديم و نديديم و نديديم سبكباران ساحل ها نديدند به دوش خشته گان باريست دنيا مرا در موج حسرت ها رها كرد عجب يار وفا داريست دنيا عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تكراريست دنيا ميان آنچه بايد باشد و نيست عجب فرسوده ديواريست دنيا خسته ام از تنهايي از ... شايد روزي تمام دريچه هاي دلم را بگشايم به روي هر چه و كه آمد و همه را به حريم دلم راه دهم خواه خداوند خواه شيطان خواه خيابان گردان هرزه پوي و... هر كه آمد مهم نيست اما از تنهايي خسته ام و شايد روزي با آغوش باز به هر كه آمد خوش آمد گويم خسته ام ... از اين همه تكرار خسته ام |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 18:45 توسط مسعود |
|
|
از چه بگویم از کجای این تاریخ که پر است از نیرنگ و دروغ
از قدرت گیری خواجگان و شیادان از کشتن برادران و خواهران یه کتابی میخونم تاریخ هخامنشیانه واقعا آدم به آخراش که میرسه دوس داره واسه این همه تمدن و فرهنگ از دست رفته ناله کنه شاید بزرگترین خیانت رو در حق ایران مردی به نام باگواس کرده باشه اگه این به ظاهر دوست و به ظاهر محرم دربار با ذهر اردشیر سوم رو به قتل نمیرسوند شاید دوباره این سلسله بنا شده بر پایه حقیقت تا سالهای بیشتری دوام پیدا میکرد و اکنون ما این نبودیم که هستیم دیگر هیچ اسکندری هیج تیمور لنگی هیچ عربی هیچ مغولی جرات حمله به این امپراطوری عظیم رو نداشت اما افسوس که انسانهای بزرگ در تاریخ توسط انسانهای حقیر نابود شده اند یا به قول خود بزرگان: مغز متفکرترین انسانها توسط گلوله نادانترین انسانها متلاشی میشود و اکنون: بیارید این آتش زردشت / بگیرد همان زند و اوستا به مشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 1:35 توسط مسعود |
|
|
طوری زندگی کن که: همه رو ببینی اما هیچ وقت دیده نشی m.gh |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 2:49 توسط مسعود |
|
|
در جاده ي باريك صحراي بي آب وعلف، همه چيز را پشت سر ميگذاشت پاهاي لاغر و كِوِره بسته اش بر روي شنهاي داغ گويي بر سبزه هاي بهاري بوسه ميزند همه چيز برايش سراب بود و سراب؛ حتي زندگي اما خود نمي دانست كه ميرود تا جفت خود بيابد شايد بند تنهايي را از هم پاره كند و پايان زندگي بي پايان خود را به اصطلاح ببيدند و لمس كند اي كاش ميدانست يعني از كودكي ميدانست اگر تنها آمد و در آخر كار تنها ميرود در ميانه راه به تنها نياز دارد تا در پايان، هادي خانه ابديش باشد پس كلمه را آنچنان ندانسته آموخت كه به جاي تنها، تنها ماند فروغی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 17:40 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|