![]() |
![]() |
|
|
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
یه وجب خاک مال من هر چی میکارم مال تو همه دنیام مال تو اما آرامش بهم بده میشونی با توام با تویی که اون بالا نشستی و مثلا مواظب همه بندگانت هستی با تواممممممممممممممم خسته امممممممممممممممممم کم آوردمممممممممممممممممممممممم میفهمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی یا جور دیگه ایی بگم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 22:41 توسط مسعود |
|
|
براي شاد بودن براي شاد زيستن به چه نياز داري بينديش به خلقت خويش به كودكي خويش از چه رو در كودكي با چيزهاي بي ارزش شاد ميشدي و اكنون كه بزرگ شدي اكنون كه ميفهمي اكنون كه كامل شدي براي شاديت.... انسان تنها موجوديست كه در كودكيش بزرگ و در بزرگيش كودكي گستاخ و نادان است كه چون پاي در پاپوش لجبازي كند هيچ چيز او را راضي نخواهد ساخت. كودك باشيد تا شادباشيد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 22:55 توسط مسعود |
|
|
متنفرم از كساني كه تو رو واسه خودشون مي خوان نه واسه خودت از اونهايي كه با هر نوع تغييري مخالفند از اونهايي كه حتي جلو پيشرفتت رو ميگيرند به نام دوستي به اين اسم كه بيشتر از خودت موقعيتت رو درك ميكنن
متنفرم از دوستان دشمن
.........
......
..
.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 14:6 توسط مسعود |
|
|
آنچنان زي كه چو از حادثه بر باد روي حسن شهرت نگذارد كه تو از ياد روي در روزهاي آخر بهار هنگامي كه تمام درختان براي به بار نشستن آماده ميشدند در اولين روزهاي تابستان عمرت تبر تقدير ريشه هايت را لرزاند و بهار دوستدارانت را زمستان ساخت يك سال از رفتنت گذشته يك سال كه چه زود اما چقدر دير گذشت هميشه تو اين كار خدا موندم كه چرا فقط انسانهاي خوب عمر كوتاهي دارند مي خانه اگر ساقي صاحب نظري داشت مي خواري و مستي ره و رسم دگري داشت آرام بخواب آرام ........................... نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش و او يك ريز و پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد بدينسان بشكند در من سكوت مرگ بارم را نميدونم حرف واسه گفتن زياد داشتم اما اما بعضي وقتا يك غم اونقدر آزارت ميده كه تمامش فريادي ميشه به بلندي آه خيلي سخته اعلاميه ترحيم عزيزانت رو روي ديوارهاي شهر نصب كني و اون با يك لبخند كه نميدوني به خاطر چي روي لبشه بهت نگاه كنه خيلي سخت بغض گلوتو بگيره اما .............. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم خرداد 1386ساعت 16:54 توسط مسعود |
|
|
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاريست |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 17:18 توسط مسعود |
|
|
گفتگوباخدا در خواب خدا را دیدم.پرسید می خواستی مرا ملاقات نمایی؟جواب دادم اگر وقت داشته باشید!با لبخند فرمود زمان من نامتناهی است و چه پرسشی در نظر داری؟پرسیدم:کدام خصوصیت آدم عجیب است؟دوران کودکی برایشان خستگی آور می شود و می خواهند سریع بزرگ شوند ودرانتها برمی گردند به کودکی. سلامتیشان را در عوض بدست آوردن ثروت از دست می دهند و درنتیجه ثروتشان را می ستانند در قبال بدست آوردن مجدد سلامتی!با تفکر به آینده مشوش می شوند و زمان حال را فراموش می کنند بطوریکه نه در حال و نه آینده زندگی می کنند.زندگی می کنند در حالی که هرگز از دنیا نمی روند ودرزمان فوت انگاری که هرگز زیست نکرده اند.دستانم را گرفت و پس از مدتی سکوت پرسیدم از نگرش اولیا یادگیری چه دروس زندگی را از فرزندانت می خواهی؟باتبسم پاسخ داد:بیاموزند که نمی توانند که شخصی را وادار به دوست داشتنشان نمایند و می توانند اجازه دهند دیگران دوستشان بدارند.خودشان را با دیگران مقایسه نکنند و بدانند که ثروت هیچ ندارد بلکه نیازمندیش کمتر است و بدانند در یک لحظه کسانی را که دوست دارند از خود رنجور می کنند و برای یافتن یک دوست سالهای فراوان باید تلاش کنند.بخشش بیاموزند و با انجام عمل بخشیدن بیاموزند که برخی اشخاص دوستشان می دارندونمی توانند احساساتشان را نشان دهند.بدانند که دو شخص می توانند دید متفاوت نسبت به یک شی واحد داشته باشند.همیشه مورد بخشش دیگران کافی نیست بلکه خودشان را بایستی ببخشند و بدانند که من همیشه حضور دارم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 2:8 توسط مسعود |
|
|
روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگي ام را ! به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا ميتواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت :آيا سرخس و بامبو را ميبيني؟ پاسخ دادم :بلي. فرمود : هنگامي كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبي ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذاي كافي دادم. دير زماني نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا گرفت اما از بامبو خبري نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر رشد كردند و زيبايي خيره كنندهاي به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبري نبود. من بامبوها را رها نكردم. در سالهاي سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكي از بامبو نمايان شد. در مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشههاي بامبو به اندازه كافي قوي شوند. ريشه هايي كه بامبو را قوي ميساختند و آنچه را براي زندگي به آن نياز داشت را فراهم ميكردند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 15:8 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|