تبليغاتX
پله پله تا...

سلامی به گرمی آفتاب تابستان و طراوت بهار

این سال هم داره با تمام خوبی ها و بدی ها تمام غم ها و شادی هاش میگذره واسه خیلی ها سال خوبی بود و واسه بعضی ها هم سال خیلی بد اما به هر حال چه خوب و چه بد گذشت

زندگی جاریست چه باهاش شنا کنی و چه مخالفش باهاش میری به سوی آینده

این سال واسم بدترین سال بود عزیزی مرد

دوستانی رفتند

دانشگاه تموم شد

و....

اما سال ۸۶ دارم بهت میگم این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست میام که بجنگم با کوله باری از تجربه و با کلی اسلحه دارم میام که به زانو درت بیارم و یه سد بزرگ بزنم جلو این رود جاری زمان تا هر موقع که خواستم ازش استفاده کنم

اهدافم مشخص شده و با امید به سمتشون حرکت میکنم

رسم دیرین است ترسیدن ز مرگ

از درخت افتادن آرام برگ

ظلم ظالم را پذیرفتن ز ترس

بی خبر ماندی چه سود از ترک درس؟

تا به کی از بخت خود ناله کنی؟

این نشستن چاره کار تو نی

چاره تنهاییت تسلیم نیست

زندگی پرواز بی تنظیم نیست

خیز و تدبیری به کار خویش کن

ریشه مشکل بکن از بیخ و بن

خیز و پروازی به سوی اوج گیر

عاشقی را در مصاف موج گیر

چون رها کردی رسومات قدیم

میرسی بر بخت و اقبال و ندیم

بیاییم تو سال جدید شاد زندگی کنیم

شادباشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 14:4  توسط مسعود | 


اناري پرترک از شاخه افتاد
سر شب بي صدا تو حوض خونه
نفهميد و يهو پخش و پلا شد
همه دار و ندارش دونه دونه

تموم ماهيا تو حوض اون شب
صدايي توي تاريکي شنيدن
پريدن روي پاشويه نشستن
اناري پرترک رو اب ديدن

انار پرترک تنهاي تنها
دلش صد تيکه شد تو اون سياهي
يهو اون ماهياي با محبت
شدن بي رحم عين کوسه ماهي

به جون اون انار افتادن و ...آخ
نخوردن آب ها اصلا تکوني
چي شد از اون انار تيکه پاره
نه جوني موند نه دوني نه خوني ؟

اناره يادش اومد اون شبا رو
که اون بالا بالاها آشيون داشت
براي ماهي يا لالا يي مي خوند
لبي خندون دلي از غصه خون داشت

دلش خون بود مبادا تو دل شب
بياد باد و رو آبا چين بيفته
نمي دونس که تيکه تيکه مي شه
ازاون بالا اگه پايين بيفته

انار تيکه تيکه تازه فهميد
که دست مهربونش بي نمک بود
رفيقا م کا شکي روزي بفهمن
دل من اون انار پر ترک بود ...!

سعید بیابانکی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 21:22  توسط مسعود | 
دلم خواهد که بال و پر بگیرد

تمام عمر را از سر بگیرد

بشوید زندگی را قطره قطره

نمیرد تا که در پاکی بمیرد

بسازد سیقلی آیینه اش را

که هر چه دیده گوید او پذیرد

چنان زیبا بزیّد زندگی را

که او میرد ولی یادش نمیرد

خداوندا به روحم جسمم و افکارم توانی عطا فرما تا با تمام توانم بتوانم به سوی اهداف والای زندگی و انسانی حرکت کنم

بابا بیخیال بیا خودمونی با خدا صحبت کنیم

خدایا قصد کردم یه خونه تکونی بزرگ تو دلم بکنم کمکم کن بعضی از این فرش ها و اسباب اساسیه ها خیلی سنگینه نمیتونم تنهایی بریزمشون بیرون یه دو سه روز بیا کمک من بعدا جبران میکنم اون دنیا واست خونه تکونی میکنم کل بهشت رو گرد گیری میکنم

بیا کمک کن دیگه باشههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 18:36  توسط مسعود | 
......

............

......................

سکوت . سکوت . سکوت

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم هیچی

هر چی داشتم خورد شده هرچی. تمام روحم پر شده از خورده های احساسات و بریده هایی از ..... به هر طرف که میگردم یکی از این خورده ها با نوک تیزشون آزارم میدن اینبار واقعا:

برای گفتن من شعر هم به گل مانده      نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده     

 صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا        به پیش درد عظیم دلم خجل مانده

از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست           گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم            هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست

هیچ گله ای نیست ما که از همه دنیا زخم چشیدیم تو هم بزن مگه تو با بقیه چه فرقی داری فقط از یک خونیم از یک تباریم اما فرقی نیست تفاوتی نیست پس حرفی نیست تو هم بزن اگه اینطوری زیباست تو هم بزن مهم نیست

اصلا مگه خورد شدن آدمها هم مهمه مگه .....

سکوتی بالاتر از فریاد

  با عظمت تر از  بیداد

 و برنده تر از  شمشیر

آری سکوت

.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:58  توسط مسعود | 

هر برادر تني

هر برادر تنی

اگر گرسنه نيست

با تو كه گرسنه اي خصم خانگي ست

هر غريبه گرسنه با گرسنه ها ولي برادر است

هر برادري كه خواب ميكند تو را و نان خويش ميخورد

يار دشمان توست

 در نبرد ما گرسنه را گرسنه ياور است

گرسنه را گرسنه ياور است

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 15:6  توسط مسعود | 

آدمـک آخــرِ دنيــاست
بخند

آدمـک مـرگ هـمين جاست
بخند

آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست
بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت
بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست
بخند

 صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه
انگار کـه فـرداسـت
بخند

، راستـی......
آنچـه بـه يــادت داديم

پَر زدن نيست
......کـه درجاسـت
بخند

آدمــک نغمــه آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست
.......بخند......

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 21:26  توسط مسعود |