تبليغاتX
پله پله تا...

در يك صبح سرد زمستان

زير تازيانه باران

با هزاران اميد و آرزو

بال ميگشايم تا به سوي زندگي جديد خود پرواز گيرم

با هزاران سخن

با هزاران شادي و غم

 بازخواهم گشت

به كنار ياران

 

سلام

ميخوام واسه يه مدت از اين دنياي مجازي دل بكنم نميدونم چقدر تو اين كار موفق خواهم بود اما:

هستم اگر ميروم

گر نروم نيستم

تو اين دنيا با تمام زشتي ها كه ازش ميگن دوستان زيادي پيدا كردم از همون ابتدا تو تمام مشكلات آقا وحيد كنارم بود كه اينجا ازش تشكر ميكنم. دو تا دوست خيلي بهم كمك كردن تا خودم رو پيدا كنم و اوني بشم كه دوست داشتم باشم اولين دوستم كه با حرفاش خيلي بهم روحيه داد مهناز بود و كسي كه بعد از ايشون اومد و با خنده هاش باز يادم آورد كه چقدر شاد بودم سميرا بود از همگي تشكر ميكنم . و در آخر از خواهر خوبم سپيده.

قربون قدوم سبز همتون كه اومديد به اين دشت تنهايي من و اون رو گلبارون كرديد و با نظراتتون دل من رو شاد

ميدونم كه يه روزي برميگردم اما كي نميدونم شايد به زودي شايد هم بعد از رسيدن به بزرگ ترين خواستم كه قبولي  كارشناسي ارشده.

يا شايد گاهي دو خط چرت و پرتي كه به مخم ميزنه رو نوشتم و ديگر هيچ

واسه همه از ابتدا يه آرزو داشتم و اونم شادي. شادي واقعي پس:

شاد باشيد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 21:59  توسط مسعود | 
سلام

یه چند روزی نبودم. قرار بود کلا این وبلاگو تعطیل کنم اما فعلا حوصله خداحافظی یا حوصله نوشتن ندارم

دل یکی از دوستامو شکستم خیلی داره عذابم میده میدونید آدم اگه از عمد دل یکی و بشکنه زیاد ناراحت نمیشه اما وقتی ناخواسته دل یکی و میشکنی عذاب آور میشه البته به حال اون فرقی نمیکنه

دلی که شکست دیگه شکسته

فعلا حس نوشتن ندارم شاد باشید

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 22:8  توسط مسعود | 

23 سال قبل ساعت 4 صبح 26 دي ماه 1362 لطف كرديم و اين جهان را غرق نور وجود خود كرديم نواده 5 قرب خان. فرزندي بسيار زيبا با چشماني درشت به سپيدي برف و بسيار بزرگ به طوري كه در حدود 3ماهگي نقل ميكنند 18 كيلو داشته ايم و سند اين حرف هم آنكه لباسهاي آن موقع را در سه سالگي بر تنمان كردند. در همان انفوان كودكي به دليل ناراحتي قلبي مادر ما را به دست عمه بزرگم سپردند تا ايشان هم از لطف بزرگ كردن ما بي نصيب نماند. به اين دليل داراي 2 پدر و مادر بسيار مهربان گشتيم. حسودان تنگ نظر قامت رعناي ما را چشم زدند و ما را دچار بيماري هاي فراواني كردند اما ما از همان كودكي مقاوم بوديم. فرزند زياد چموشي نبوديم درسهايمان خوب بود اما طاقت دوري از عمه و عمو را نداشتيم تا آنجا كه بارها و بارها آنها را مجبور ساختيم تا سر كلاس درس با ما تا آخر كلاس بنشينند. در 15 سالگي فنون رزمي را زير نظر برادر بزرگتر مان آموختيم و ايشان هم چنان تمرين ميدادن كه انگار براي جنگ دنياها نيرو ميخواهند بارها زير فشار تمرينات اشك از چشمانمان سرازير ميشد اما خدا رو را داده بود تا كم نياوريم.

به لطف هوش فراوان پسر و پول پدر در سال 1381 راهي دانشگاه آزاد قم شديم و در آنجا به ادامه تحصيل در رشته ميكروبيولوژي پرداختيم در آنجا نيز به لطف شباهت بسيار با برادمان و حضور او به عنوان پيش كسوت ما هيچ گونه مشكلي در تحصيل برايمان پيش نيامد.

در طول تحصيل دو مرتبه در مسابقات استاني قم به مبارزه پرداختيم بار اول چون .... كتك خورديم و بار دوم در سال بعد در يك شب افتخار داديم و در دو وزن به صورت همزمان مقام اول را كسب نموديم

و اكنون فارغ از اين رشته و دانشگاه پشت كنكور يا سربازي نشسته ايم تا شايد موقعيت سوقولجيشي خفن حاكم بر خانواده باعث شود كمي درس خوانده و ادامه تحصيل دهيم .

تولد تولد تولدم مبارك

مبارك مبارك تولدم مبارك

به هر حال خوشحال باشيد كه ما در اين روز فرخنده به اين جهان پا گذاشتيم ودنيا را از شر بدي ها پاك ساختيم

حادثه مهم در سالروز تولد ما:

شاهنشاه آريامهر با دور انديشي فراوان روز تولد ما را پيش بيني كرده در همان روز از كشور خارج شدند و نويد دادند كه ايشان يعني ما 5 سال بعد در چنين روزي به اين دنيا قدم خواهند نهاد و جهان را از شر وسوسه هانجات خواهند بخشيد و او ماييم...

                                       

 

امشب نميخوام هيچ شمعي رو فوت كنم چون يادم ميوفته كه چند سال از عمرم گذشته فقط يك شمع روشن ميكنم كه نشانگر اولين سال تولد مسعود هست مسعودي كه من هستم نه خودم امشب يك بار ديگه ميخوام به همه ثابت كنم كه اگه كاري رو بخوام انجام بدم ميتونم  اين منم كه حرف ميزنم و .................

شاد باشيد چون تولد ماست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 21:23  توسط مسعود | 

باز هم من و خودم و اين بار بيشتر حرفاي من ‌ِ به خودم.

پستهاي قبليمو خوندم اونها رو داده بودم تا نظر بقيه رو بدونم راجع به خودم نظر روانشناسي چون من بيشتر نكاتي كه گفته بودم چيزهايي بود كه در تحليل هاي روانشناسي  به كار مياد اما خوب زياد دوستان اهل روان نيستن .

كم كم ديگه داره دير ميشه كي ميخواي بلند شي و شروع كني شده حكايت مسابقه خرگوش و لاكپشت داري همه چي رو از دست ميدي بهتر نيست يه كم خودت رو افكارت رو محدود كني بهتر نيست حرفهاي بقيه رو گوش كني كه گفتن ارشد بگير بخون اشتباه نكن و ....

آخه چيكار كنم من از اول درس خوندنم تا حالا يه بار هم نشده كه خوره كتاب بشم و بشينم مثل خرخونا بخونم هميشه شب امتحاني بوده. بدم مياد از زياد خوندن از تكراري خوندن كاش ميتونستم روانشناسي بخونم كاش مشكل سربازي نداشتم تا دوباره كنكور ميدادم و رشته دلخواهم رو ميرفتم نه اينكه دوست ندارم ا چرا اما خوب...

بد داري خر ميشه هي نميخواستم بگم آخه احمق جان اين چه فكراييه كه داري ميكني شروع كن و ثابت كن كه كي هستي كي بودي و كي قراره بشي تلاش كن تا به آرزوهات برسي تو ميتوني بارها اين كار رو كردي يادت رفته 15 سالگي چه آدمي بودي يادت رفته چي بودي چي شدي خر نشو شروع كن باهم ميتونيم ما دو نفريم همه يك نفرند كاري نكن بزارم برم آ فقط 5 ماه فقط نه بيشتر بعد بنشين هر غلطي دلت خواست بكن تو شرو كن من هستم .....

دوتا چيز اذيتم ميكنه يكي خواب بيش از حد يكي اعتياد به اينترنت اونو چيكار كنم؟

يادت رفته خودت به همه ميگفتي آدم اگه بخواد به جايي برسه بايد از خوابش بزنه نميدونم تو درس خوندن تنوع ايجاد كن يه كاري بكن تو شرو كن خوابت ميپره . تو اينترنت هم مگه جر اين وبلاگ و دو سه تا دوست كه گهگداري باهاشون چت ميكني چيز ديگه اي داري تو يه بار اين كار رو گذاشتي كنار باز هم ميتوني . ميبيني همه كارها رو قبلا انجام دادي اما از انجام دوبارش ميترسي اي احمق ترسو بلند شو براي رسيدن به آرزوهاي بزرگ آرزوها و خواسته هاي كوچيك بايد فدا بشن بايد ميفهمي بايد.

 

پ .ن :يه دوستي اومده و بدون اينكه اسمش رو بگه نظر داده كار سختي نيست پيدا كردنش حرفيه كه خودش گفته اما من اين طور فكر نميكنم آخه بيكاري مياي افكار آدم رو خراب ميكني ببين چه اراجيفي نوشتم زود اسمت رو ميگي وگرنه پيدات كردم واي به حالت.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 18:21  توسط مسعود | 
سلام

امروز هر چی فکر کردم نتونستم مطلب جالبی از روحیاتم بنویسم تصمیم گرفتم راجع به چیزهایی بنویسم که دوست دارم و ندارم:

تو بازیگرا از آنتونیو باندراس خیلی خوشم میاد از تیپش از کاراش از نقشاش مخصوصا از نقش زورو از شخصیت زورو یه زمانی یکی از آرزوهام این بود که مثل زورو یا رابینهود یا فردین خودمون باشم کسی که جلو هر حرف زور وامیسته و سر جلو کسی خم نمیکنه هرچند الان هم همینطوریم یعنی به هیچ عنوان زیر بار زور نمیرم از نامردی و نامرد جماعت بدم میاد و اگه حرفی بزنم تا آخرش میمونم.

با خدا و پیغمبر خیلی خیلی شوخی میکنم به حدی که بچه ها بهم میگن آخرش یه سقف خراب میشه رو سرت و کلا همه از کفر گفتن من میترسیدن اما استدلال من اینه که تنها کسی که به ما خیلی نزدیکه و بی شیله پیله است خداست و نزدیک ترین دوست هر کسه اگه قرار باشه نزدیک ترین دوست من از دست شوخیام ناراحت بشه که دیگه دوست من نیست اونموقع من چطوری ازش یه خواهشی بکنم .

تو نظرات فرموده بودن چرا اینقدر گیر سه پیچی؟ خوب همینه که کم نمیآرم اگه قرار بود با یه بار شکست خوردن بکشم کنار که دیگه بهم نمیگفتن اجب رویی داری بابا اگه هزار بار هم خوردی زمین بلند شو و بگو جوجه ای که منو بزنی زمین مهم نیست که زمین میخوری مهم اینه که نمیبازی و یه روز میرسه که با تمام قدرت حریفت رو میزنی زمین و وقتی اون بلند نشد دیگه کسی نمیگه اون اولین باره که افتاده میگن اون از میدون به در شد

این اولین باری که تو این دنیای مجازی یه سری دوست واقعی پیدا کردم که خودشون میدونن کین و اسم نمیبرم

با حضور این عزیزان دوباره دارم خودم رو پیدا میکنم اونی که میخوام باشم نه اونی که هستم از همتون ممنونم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 22:48  توسط مسعود | 

قرار بود سوال بپرسيد من جواب بدم اما باشه خودم ميگم:

عاشق مبارزه . روكم كني. واين جور كارام بارها و بارها شكست خوردم اما تا حالا كسي پيدا نشده بتونه رومو كم كنه يعني كم بيارم و بگم ديگه بسمه . يه بار تو سلف دانشگاه با يه لر مچ گرفتم يارو 30 كيلو از من سنگين تر بود هر با كه مچمو ميخوابوند از رو صندلي بلندم ميكرد اما با كمال پر رويي دوباره دست تو دستش ميگذاشتم تا اينكه خودش پاشد رفت گفت غلط كردم.

يه مدت تو باشگاه با همه مبارزه ميكردم حتي داداشم كه خودش استادم بود و به حق نامردي ميزد از وقتي كه تو قم مقام آوردم ديگه زياد مبارزه نكردم به اصطلاح تو اوج كشيدم كنار.

هميشه آماده مسافرتم يه دفعه ديدي شب امتحان شده من هنوز از مسافرت برنگشتم يا حالا دارم ميرم خيلي حال ميده نه؟ گفته بودم كه مخم  5 ميزنه.

تو آشپزي و كاراي خونه حاضرم با هر كدوم از خانوما كه ادعاشون ميشه مسابقه بدم به همين خاطر تو دوره دانشجويي ديكاتوري بودم واسه خودم چون اين كارا با من بود يه دستور ميدادم انجام نميشد از شام خبري نبود. از اونجايي كه معتاد به چايي هستم هميشه هم خونه اي هام مجبور بودن چايي آماده كنن يه نمونش اينكه يه شب ساعت 3 چاي خونم كم شد بيدارشون كردم تا چاي بخوريم نميدوني ديكتاتوري چه حالي ميده به هر حال خانزاده ايم.

هيچ وقت دوست نداشتم زياد درس بخونم يعني خر خوني كنم همه درسامو شب امتحاني پاس كردم و اونم با يه دور خوندن (كه انصافا اثرات تمرينهايي كه براي آرامش و قدرت فكر كردم.) به همين خاطر الان واسه كنكور خوندن برام شده يه ديوار بد تر از ديوار چين.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 18:12  توسط مسعود | 

سلام

امروز ميخوام حرفايي بزنم كه شايد هيچ كس نميدونه شايد ضعفهام باشه كه براي غلبه بر اونها بايد باورشون كرد

من تا 14 15 سالگي خيلي ترسو بودم از تنهايي از تاريكي از هر چيزي كه واسم نا آشنا بود ميترسيدم خيلي خيلي هم لوس بودم چون 2 تا پدر و مادر داشتم كه توضيحش رو بعدا ميدم كه چرا 2 تا. خيلي شل و ول و بي عرضه. تو خونه وقتي بحث ورزش ميشد من سست عنصر ترين آدم بودم حتي 1 شنا هم نميتونستم برم داداش بزرگم استاد كاراته بود نميدونم چي شد كه رفتم طرف ورزش اونم از نوع خفن كم كم جون گرفتم و ازشل بودن در اومدم .

وقتي يه كم بزرگتر شدم از علوم غريبه خوشم اومد (واسه هيجانش) و از طريق داييم باهاش آشنا شدم تا اين كه خودم توسط معلم معارفمون سال آخر دبيرستان وارد اين كار شدم اويل تمرين ميكردم كه ارادم قوي بشه نترسم و بتونم به آرامش برسم اما بعد اينها ارضام نكرد و رفتم سراغ خارج كردن روح و از اين كاراي ترسناك چون ديگه ترسم ريخته بود تنها ميرفتم كوه و تا ساعت 10 .11 شب ميموندم  خيلي باحال بود. مخصوصا تو دوره دانشجويي ديگه واسه خودم تو اين ضمينه حرفي واسه گفتن داشتم كارم شده بود كتاب خوندن راجع به روح. جن. انرژي درماني.تلپاتي و ... با رشته روانشناسي خيلي حال ميكردم چون ميشد از طريق اون به آدمها كمك كني و مشكلاتشون رو حل كني كم و بيش اين كار رو ميكردم و كمك كردن به بقيه تنها چيزي بود كه راضيم ميكرد تا احساس پوچي نكنم .

 به همه با ديد مثبت نگاه ميكنم به جز خودم وقتي ميخوام خودم رو تحليل كنم خيلي سخت گيرميشم و واسه همين هيچ وقت از خودم راضي نيستم . يه كارايي ميكنم اما نميدونم قدرت فكره يا انرژي مثلا يه چند بار سر دردهاي هم خونه اي هام رو خوب كردم واسه تفريح دست بچه هارو بالا ميارم و اگه جور بشه و كسي پايه باشه جن و روح احضار ميكنم .

اما اينها همه تفريحه كه من رو از اصل زندگي دور نگه داشته و اين باعث ناراحتيم ميشه.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 20:2  توسط مسعود | 

و باز هم من

نمدونم چي بنويسم اما بايد بگم

عاشق داريوش هستم يه جور ارثي شده اين داريوش گوش كردن تو خانواده ما فكر ميكنم پرنده مهاجر مصداقي باشه از زندگيم.

دوست ندارم كسي بهم دروغ بگه و به كسي دروغ نميگم رفتارم با دوستان صميمي و خانواده ام زمين تا زير زمين با بيرون فرق داره تو خونه يه مخ 5 تاب دار اما بيرون يه برج زهرمار. واسه همين كسي تا باهام صميمي نباشه زياد باهاش گرم نميگيرم . يه جور غرور خاصي دارم كه اينم ارثي هست و مربوط ميشه به جد مون كه قرب ِ خان بوده و خيلي آدم خاصي بوده يه چي تو مايه هاي رابين هود. دست كم گرفته بوديد من يه خوازده هستم واسه همين از انجام برخي كارا شرم دارم.

نميدونم چرا پدر و مادر دوستانم بيشتر از خود دوستام قبولم دارن در حالي كه رفقا كاه هم آخورم نميكنن.

نميدونم شايد يه كم خشن هستم و يه كم دست و پاهام در اختيار خودم نيست البته يه كم بهتر شده اما هنوز هم يه كمكي شوخيهاي كتكي ميكنم.

تا حالا دلم نخواسته كه زمان به عقب برگرده تا يه كاري رو دوباره انجامش بدم چون هميشه از تكرار متنفرم  از اينكه هي روزم شب ميشه شبم روز و من هم مثل يه مرداب در حال ديدن طلوع و غروب باشم آزار ميبينم و دوست دارم خودم آتيش به پا كنم. شايد جرات اين كار رو ندارم و يا.....

ادامشو فردا بخوانيد

جواب سوال سميرا:

26 ام معلوم ميشه كه چه خبره

چون از الانم راضي نيستم و ميخوام به خواسته هام برسم تا خودم احساس رضايت كنم از خودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:29  توسط مسعود | 

سلام

از امشب تا 26 دي ماه هر شب يه ويژه ميزنم  درباره همه چي تو زندگيم خصوصياتم رفتارم خوشيهام و ...

به سوالات جواب ميدم و خيلي كاراي ديگه شايد حركت ژانگولر هم انجام دادم

و 26 ام ويژه ويژه داريم  حتما همه رو بخونيد و نظر بديد سوال بپرسيد شركت كنيد تا ما هم با رقبت بيشتر بنويسيم

افكار بزرگي دارم آرزوهايي كه فكر نكنم بهشون برسم اما .... نميگم تلاش ميكنم تا بهشون برسم چون چند وقتي كه تنبل شدم اونم از نوع شديد شايد تصميمات جدي گرفتم بعد از اين 6 روز و با يه چهره جديد اومدم نميدونم قدرت اين كار رو دارم يا نه براي رسيدن به بعضي چيزها بايد از برخي خواسته ها گذشت و اين سخت ترين قسمت كاره گذشتن از حال به خاطر رسيدن به آينده اي كه معلوم نيست چي ميشه.

عقيده دارم تمام سرنوشت آدم دست خودشه و هيچ كس در اين امر نقشي نداره نه خدا نه بشر و نه سحر و جادو تمامش برميگرده به اعتقادات و باورهاي قلبي خودمون به اينكه به خودمون و خواستمون اعتماد داريم يا نه و چقدر براي رسيدن بهش تلاش ميكنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 20:57  توسط مسعود | 

دریغ سرزمین نگونبختی که از به یاد آوردن خویش بیمناک است.

 کجا می توانیم آن را سرزمین مادری بنامیم که گورستان ماست؛

 آنجا که جز از-همه-جا-بی خبران را خنده بر لب نمی توان دید؛

آنجا که آه و ناله ها و فریادهای آسمان-شکاف را گوش شنوایی نیست.

آنجا که اندوه جانکاه چیزی ست همه جا یاب.

 و چون ناقوس عزا به نوا درآید کمتر می پرسند که از برای کیست،

و عمر نیکمردان کوتاه تر از عمر گلی ست که به کلاه می زنند؛

 و می میرند پیش از آن که بیماری گریبان گیرشان شود.

(مکبث، پرده ی چهارم، مجلس سوم)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 15:17  توسط مسعود | 

شعر خیلی قشنگیه لطفا کامل بخونیدش

1

هوا سرد  است  و برف آهسته  بارد

ز ابري  ساكت و خاكستري  رنگ

زمين  را بارش  مثقال  ، مثقال

فرستد پوشش  فرسنگ ،  فرسنگ

سرود كلبه ي بي روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولي  از زوزه هاي  باد پيداست

كه شب مهمان  توفان است  امشب

وان  بر پرده هاي  برفها  ،  باد

روان  بر بالهاي  باد ،  باران

درون  كلبه ي  بي روزن  شب

شب توفاني  سرد  زمستان

آواز سگها 

زمين  سرد است  و برف آلوده و تر

هواتاريك  و توفان  خشمناك  است

كشد - مانند گرگان -  باد ،  زوزه

ولي   ما نيكبختان  را چه باك است ؟

كنار مطبخ ارباب ، آنجا 

بر آن خاك اره هاي  نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است  ، و آنگاه

عزيزم  گفتم  و جانم  شنفتن

وز آن ته مانده هاي  سفره خوردن

و گر آن هم  نباشد  استخواني

چه عمر  راحتي  دنياي  خوبي

چه  ارباب عزيز و مهرباني

ولي  شلاق !  اين ديگر بلايي ست

بلي ،  اما تحمل كرد بايد

درست است  اينكه  الحق  دردناك است

ولي  ارباب  آخر  رحمش  آيد

گذارد  چون  فروكش  كرد خشمش

 كه سر بر كفش  و بر پايش  گذاريم

شمارد  زخمهايمان  را و ما اين

محبت  را غنيمت  مي شماريم

2

خروشد  باد و بارد  همچنان  برف

ز سقف  كلبه ي  بي روزن  شب

شب توفاني  سرد زمستان

زمستان  سياه  مرگ مركب

آواز گرگها

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريك  و توفان خشمگين است

كشد - مانند سگها - باد ، زوزه

زمين  و آسمان  با ما به كين است

شب و كولاك رعب انگيز و وحشي

شب و صحراي  وحشتناك  و سرما

بلاي  نيستي ،  سرماي پر سوز

حكومت  مي كند  بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ي گرم كنامي

شكاف  كوهساري  سر پناهي 

نه حتي  جنگلي  كوچك ، كه بتوان

در آن آسود  بي تشويش  گاهي

دو دشمن  در كمين ماست ،  دايم

دو دشمن مي دهد  ما را شكنجه

برون : سرما  درون :  اين آتش  جوع

كه  بر اركان  ما افكنده  پنجه

دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه

برون جست  از كمين و حمله ور گشت

سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم

نه پاي  رفتن  و ني  جاي  برگشت

بنوش  اي برف !  گلگون شو ،  برافروز

كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست

كه اين خون ،  خون گرگان گرسنه ست

كه اين خون ،  خون  فرزندان  صحراست

درين سرما ،  گرسنه ،  زخم  خورده ،

دويم  آسيمه سر بر برف چون باد

وليكن  عزت  آزادگي  را

نگهبانيم  ،  آزاديم ،  آزاد

مهدی اخوان ثالث ( م . اوستا )

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 3:13  توسط مسعود | 

به آهستگی شروع به مردن می کنی،
اگر مسافرت نکنی،
اگر نخوانی،

اگر به صداهای زندگی گوش نکنی،

اگر قدر خود را ندانی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی،

وقتی انگیزه درونی خود را می کشی؛

وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر برده عادتهای خودت شوی،

هر روز از راههای همیشگی بروی ...

اگر روتین خود را تغییر ندهی،

اگر لباسهای با رنگهای مختلف نپوشی،

یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر احساس عشق نکنی،

و احساسات سرکش آن را،

آنها که باعث شوند چشمانت برق بزند

و قلبت سریعتر بتپد.

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر زندگیت را تغیر ندهی وقتی از کارت یا از عشقت راضی نیستی،

اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی،

اگر به دنبال یک رویا نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

حداقل یک بار در زندگیت،

تا از یک توصیه عاقلانه فرارکنی...

از امروز شروع به زندگی کن،

امروز ریسک کن!

امروز کاری کن!

به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....

 

فراموش نکن که شاد باشی!

 

پابلو نرودا  ( شاعر شیلیائی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 21:5  توسط مسعود | 
سلام

امروز میخوام یه چی بگم اما میترسم وبلاگمو ببندن واسه همین تو قسمت نظرات مینویسم

من از عرب جماعت متنفرم به خاطر همه چی به خاطر پستی شون زنده به گور کردنشون و تمام بلاهایی که سر فرهنگ و آداب و رسوم ایران آوردن

همینه که هست درست یا نادرست من ازشون بدم میاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 21:24  توسط مسعود | 
آرام...

       آرام ...

                 آرام...

بنگر به آسان.

عروس آسمان به آغوش زمین میآید

امشب

          امشب

زمین را توری از برف میپشاند

امشب

پیکر پاک و سپید برف

در مصاف با سرنوشت

به دست قدار زمین

                                آلوده میشود...

برای برف

برای زیبا ترین  عروس این جهان

چه سنگین است این ننگ...

و او آرام...

          آرام ...

                  آرام...

زیر بار این غم چه زود آب میشود

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 18:9  توسط مسعود | 

 

« آقا ! وجود پاک مرا چند می خری ؟!»
- « به به ! چه چشم ناز و قشنگی !چه دختری !
چرخی بزن ، ببینمت آیا مناسبی ؟
یا نه شبیه کولی دیروز، لاغری !
اسمت چه بود ؟ اهل کجایی ؟ ندیدمت
دختر ، هراس ، دلهره : « ها ؟ چی ؟ بله ! ... پری !
اهل حدود چند خیابان عقب ترم »
- « نزدیک نانوایی سنگک ؟»... - « نه! بربری »
چیزی به مرگ دامن پاکش نمانده بود
زیر نگاه هرزه یک مرد مشتری
-« کمتر حساب کن» ... وَ موبایلش : « الو ! بله !»
- « امشب بیا به خانهء آقای اکبری »
« زن هم مصیبت است ! بله ! چشم ! آمدم !
هی گفت مادرم که چرا زن نمی بری ! »
از خیر او گذشت و فقط گفت :« حیف شد !
امشب برو سراغ خریدار دیگری »
دختر به فکر نان شبش بود و داد زد :
« حتی مرا به قیمت کمتر نمی خری ؟!»...

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:44  توسط مسعود | 
از بلندای افق

از فراسوی زمان

مردی از جنس بلور

سوی دنیا شد روان

در میان مردمان

باز هم آمد نبی

در دل آن دخت پاک

نور حق شد منجلی

تولد عیسی مسیح رو به همه عزیزان تبریک میگم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 12:22  توسط مسعود | 
سلام

میدونم دیگه همه از دستم کلافه شدن اما چیکار کنم این وبلاگ تنها مونس تنهایی های منه

الان به وبلاگا سر میزدم رسم اعتراف رو دیدم نمی خوام اعتارفی بکنم فقط حرفام رو میزنم و میرم

شاید بعضی آش اعتراف باشه

قدیما نه خیلی دور تا ۱ سال قبل غول سنگی بودم واسم مهم نبود تنها باشم

همیشه احساس میکردم ۲ نفرم از همه قویترم به همه انرژی مثبت میدادم شاد بودم و پر انرژی

واسه خندوندن بقیه خودم رو کوچیک میکردم خودم رو به خریت میزدم تا بقیه شاد بشن از این کار لذت

میبردم . اگه یه مدت به کسی کمک نمکردم از خودم بدم میومد احساس میکردم دارم عمرم و تلف میکنم به قول خودم هلپ خونم میومد پایین

اما الان.................

اما الان بادهای سرد پاییزی تنه تنها و خشک اون غول سنگی رو تو سرما زیر مشت و لگد خودشون گرفتن و از اون غول با اون همه عظمت جز تلی خاک چیزی باقی نمونده

دیگه خودمم گم کردم خسته شدم از تنهایی از .........

از اینکه باید کنکور بدم از اینکه گوشه خونه نشستم و فقط روزم رو شب میکنم وقتم رو تلف میکنم بدون هیچ تغییر و هیجانی

از یکنواختی متنفرم همیشه دوست دارم در مرکز هیجان باشم توی یه هاپیمای در حال سقوط یا....

خیلی خسته ام

از دست کسی عصبانی میشم اما از هیچ کس دلگیر یا ناراحت نشدم و نیستم حتی اگه خیلی اذیتم هم کنن با یک عصبانیت لحظه ای و شاید خیلی شدید تموم میشه

بچه ها رو خیلی دوست دارم باهاشون زود ارتباط برقرار میکنم و اعتقاد دارم موجودات پاک و معصومی هستند

کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 1:30  توسط مسعود |