تبليغاتX
پله پله تا...
سلام

شب یلدای همگی مبارک

یک بار دیگه داریم بازمیگردیم به گذشته به آیین نیاکانمون قبل از اینکه اعراب بیان و همه چی رو ازمون بگیرن تمام فرهنگمون رو غارت کنن...

یه بار دیگه همه دور هم جمع میشن هندونه انار آجیل....

همه دور هم جمع میشن و نظاره گر سپیدی بر پلیدی میشن

فردا که از خواب بیدار شدی (البته اونایی که میخوابن) به خورشید تبریک بگو آخه تولدشه

اگه تونستی بیدار بمون و تولدش رو تماشا کن و سعی کن تو هم با تولدش دوباره متولد بشی

دوباره به ریشه های خودت برگرد

به ایرانی بودنت افتخار کن

زیباترین شب سال مبارک

امیدوارم عمرتون مثل شب یلدا و غمهاتون مثل روز یلدا باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 12:39  توسط مسعود | 
واي برف .

زمستون

شب يلدا

چه حالي ميده

برف زيباترين هديه اي كه خدااز آسمون فرستاده برفه

برف مياد با سپيدي و زيبايي خودش روي تمام سياهي ها و پليدي ها رو ميگيره

همه جا رو زيبا ميكنه نميتونم احساسمو كامل بيان كنم برف رو خيلي دوست دارم

اميدوارم شب يلدا برف بياد ا زيباترين شب سال با زيبايي برف زيباييش صد برابر بشه

اي خدا برررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررف

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 0:43  توسط مسعود | 

ساعت حدود 9 بود كه با شنيدن سروصدا هاي توي خيابون از خواب بيدار شدم لباس پوشيدم و سريع رفتم بيرون تا ببينم چه خبره؟!

اوه چقدر شلوغه 10  . 15 تا اتوبوس كه مدام يكي ميرفت و يكي ديگه جاشو ميگرفت آدمهايي غريب كه هر كدوم تعداد زيادي چمدان دنبالشون بود با لباسهاي پوشيده شده از گل ؟؟؟

قطار چپ كرده بود آره قطار !!!

خيلي جالب بود تا حالا تو منطقه ما از اين خبرا نبود 600 نفر مسافر يه دفعه اومده بودن تو مسجد كنار خونه ما البته اونايي كه سالم بودن. ظاهرا سوزن قطار عمل نميكنه و سه تا از واگنهاش از ريل خارج ميشن خلاصه جاتون خالي خيلي جالب بود هركي سعي داشت يه جوري بهشون كمك كنه آرومشون كنه راهنمايي شون كنه به ماشينها و...

 

مي خرامي روي ريل بي اختيار

قدرتي بسيار ليكن دست يار

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:16  توسط مسعود | 
خبلی حرفا تو دلم هست که داره آزارم میده الان توی شهری هستم که ۴ سال با همه خوبی و بدی تو اون زندگی کردم کنار مردمی که فقط روی پیراهنشون نوشته آدم کنار دوستانی که هر کدوم از یک گوشه از این کشور پهنارو هستند و با هر کدوم شیرین ترین و تلخ ترین خاطراتم رو گذروندم اما همش تموم شد یادمه وقتی دبیرستانم هم تموم شده بود احساس دلتنگی و تنهایی میکردم اما الان خیلی بیشتر این احساس رو دارم وقتی به این یک سال گذشتم نگاه میکنم چیزی جز غم و ناراحتی نمیبینم چیزی جز تنهایی از دست دادن دوستام و ....

میخوام از محمد بگم کسی که قرار بود فراموشش کنم اما نمیتونم هیچ وقت تو زندگیم نتونستم آدم هارو  بندازم دور هرکی و که دوست داشتم همیشه دوست داشتم چه بهم خوبی کنه چه بدی باز دوستش داشتم محمد هم از این گروه جدا نیست .... نمیدونم چرا وقتی بهش فکر میکنم چیزی جز سکوت ندارم...

خدایا رخصت پرواز خواهم

دلم آشفته و همراز خواهم

قمار زندگی را باختم من

دوباره فرصت آغاز خواهم

دل بشکسته ام را مرهمی نه

برایش قدرت اعجاز خواهم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 0:14  توسط مسعود | 
دامنش از عشق درید

چونکه سگی به او پرید

خزان عمر آن سپید

از آن زمان شده پدید

سگ سوی خانه شد دوان

بهار عمر او خزان

عمر خزان گرفته را

بهای عاشقی بدان

زندگیش حباب شد

به کام او خراب شد

بهار عاشقی کنون

برای او سراب شد

صفای کودکی او

بهای کوچکی او

محبتی ز دیگران

برای زندگی او

به دست هم فشرده دست

برای او چنان که هست

به دست یک شغال پست

که در خیال او نشست

زد و شکست و برد و بست

                                        دریچه های قلب او

همه سیاه مینمود  به پیش چشم تار او

ز عشق و عاشقی کنون دگر نبود گفتگو

ستاره ای به نور خود به زندگی امید داد

عشق و محبت و صفا برای او نوید داد

ستاره نور پخش کرد به قلب مه گرفته اش

خطی سفید او کشید به سرنوشت رشته اش

ستاره در وقت سحر به دور خود تنیده شد

شعاع امتداد او به هر طرف کشیده شد

وقت طلوع آفتاب

              ستاره مان رفته به خواب

                                      تکه  ای از   وجود او

در دل آن سپیده شد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 0:36  توسط مسعود | 
سلام

بابا ماشاالله چقدر دوستامون فعالند خوبه نگفتم شاهنامه واسم بیارن

از دست شماها نطق خودم هم کور شد زیاد نتونستم اضهار فضل کنم

آدمیت را به دار زندگی آویختند

در نفیرش مردگان اشک عزا میریختند

مرده نه آن مردگان زیر خاک

مرده آنان کز جهان بگریختند

زندگان مرده دل در پیش تابوتش کنون

خاک خونین از جگر در کوی وبرزن ریختند

عده ای در پشت تابوتش هیاهو میکنند

چونکه بعد از مرگ او گرگان چو آهو زیستند

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 2:37  توسط مسعود | 

آدمیت را به دار زندگی آویختند

در نفیرش مردگان اشک عزا میریختند

مرده نه آن مردگان زیر خاک

مرده آنان کز جهان بگریختند

این شعر رو زیر دوش حمام گفتم نمیدونید چقدر خر کیف شدم

 سریع خودمو گربه شور کردم اومدم بیرون

تا بنویسمش

حالا مسابقه میخوام ادامشو شما عزیزان بگید بعد شعر هرکیو به نام خودش مینویسم

ببینیم کی بهتر شعر میگه

شاد باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 10:17  توسط مسعود | 
از روزی که روح بازیچه شد

از روزی که نان نایاب شد

قحطی انسان شد

روزی که در کوی و برزن

گوشت مردم را بر اجاقی از تهمت سرخ کردند

تا به نیش پستان کشدند

قحطی انسان شد

روزی که برای بدست آوردن یک لقمه نان

دخترکان دامن فروختند

قحطی انسان شد

آری از همان روز انسانها کم شدند

انسانیت را به دار کشاندند

محبت را سلاخی کردند

و عشق را در آتش شهوت زنده زنده سوزاندند

تا پستان و پلیدان با شادی زندگی کنند

و انسانها در دخمه ها به هراس از مرگ

نه از مرگ خود که از مرگ انسانیت

در سوگ نشیند

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 16:21  توسط مسعود |