![]() |
![]() |
|
|
دهانت را میبوییند مبادا گفته باشی دوستت دارم دلت را میپوییند مبادا شعله ای در آن نهان باشد :::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::: روزی که در گوشم نغمه عشق را سر دادند روزی که تنم را به آب عشق غسل میدادند روزی که نامم را به عشق او نام نهادند روزی که برایم معجون عشق و انسانیت را در هم دادند آری آن روز روز زیبایی بود اما افسوس...
افسوس که نگفتند ای مرد چقدر تنهایی افسوس که نگفتند در اندک زمانی از زندگیت در جلو چشمانت عشق را بر دار انسانیت میکشانند و انسانیت را در جنازه عشق می سوزانند آری آن روز از این روزهای شوم که همگی چون یک بوم فقط نقشی از عشق و انسانیت را بر سینه داریم حرفی در میان نبود نمی دانم آیا تقدیر چنین بود و یا... نمی دانم از کدام عشق و انسانیت برای فرزندانم نغمه سر خواهم داد؟ از آنچه نابود گشته و یا از آنچه ظهور خواهد کرد؟ نم دانم آیا ظهوری در این افول خواهد بود؟ باز هم انسانیت را گشته اند |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 2:48 توسط مسعود |
|
|
ميترسم از آنچه مي بينم ميترسم... ميترسم از انديشه ام از دلهره از اضطراب از آنچه در وجودش موج مي زند از آنچه افكارش را به ظهور ميكشاند ميترسم از آنچه مي ترسم ================================== نمیدونم چرا این روزا اینقدر دلم گرفته نمیدونم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:51 توسط مسعود |
|
|
اي نگاهت نخي از مخمل و از ابريشم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 17:15 توسط مسعود |
|
|
اي پرنده مهاجر اي پر ازشهوت رفتن فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو و من تو رفيق شاپركها من تو فكر گلمونم تو پي عطر گل سرخ من حريص بوي نونم دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور من دارم تو آدمكها ميميرم تو برام از پريا قصه ميگي من توي پيله وحشت ميپوسم برام از خنده چرا قصه ميگي كوچه پس كوچه خاكي درو ديوار شكسته آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته پيش تو يه عكس تازس واسه آلبم قديمي يا شنيدن يه قصه س از يه عاشق قديمي براي من زندگيمه پر وسوسه پر غم يا مث نفس كشيدن پر لذت دمادم اي پرنده مهاجر اي همه شوق پريدن خستگي يه كوله باره روي رخوت تن من مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشيم مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا باشيم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:14 توسط مسعود |
|
|
سلام
شرمنده همه دوستانی که تا الان اومدن به دشت تنهاییم و با خوندن اراجیف من ناراحت شدن و با نظراتشون دل منو شاد کردن و من رو در این دنیای پر از بیداد تنها نگذاشتن تو این چند روز زیاد وقت آپ کردن ندارم اگه خدا قبول کنه دارم درس می خونم شاد باشید و منتظر |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 13:26 توسط مسعود |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
You can win if you want
|
|
RSS
|