تبليغاتX
پله پله تا...

 

در این دنیا کسی یار کسی نیست

برای کوزه گر گل چون رسی نیست

همه خارند و بارند و اضافه

همه از دست هم هستند کلافه

اگر عاشق شدی غرق نیازی

وگر فارق شدی کی چاره سازی؟

تو گر دوست میداری کسی را از نیاز است

نیازی کز برایت چاره ساز است

وگر نه هیچ کس یارت نباشد

کسی غمخوار و دلدارت نباشد

نیاز این چاره ساز زندگانی

دلیل همنشینی مهربانی

دلیل دوستی عاشق شدن ها

به هم پیوستن و فارق شدن ها

.................................................

همه از بهر نیازیم چنین خار و ذلیل

بی نیاز اوست چنان فر و جلیل

همه چون کرم به هم می لولیم

از نیاز این ره کین می پوییم

همه خاریم و ذلیلیم و ذبون

همه پستیم و ز پستی همه دون

همه در پستی خود می مانیم

بی نیاز اوست همه می دانیم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 14:42  توسط مسعود | 

 

سلام

یه دنیا حرف دارم که نمی تونم بگم نمی تونم بنویسم خواستم پست خالی بدم و عنوانش رو بگذارم بدون شرح اما نشد.

چه تنهایی غمگینی که غیر از من همه خوشبخت و عاشق عاشق و خورسند

به فردا دل خوشم شاید که با فردا طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبا با ررنج تنهایی من سر کن شاید فردا روز عاشق شدن باشه

خوبه این به فردا دل خوش کرده اما من چی هرچی روزها سپری میشن عمرم داره هدر میشه این طلا رو دارم به رایگان از دست میدم الان این معدن داره به آخرش میرسه و من کم کم دارم ارزش اون رو احساس می کنم

کاش زندگی دنده عقب داشت....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 21:8  توسط مسعود | 

 

از من می پرسند چرا وبلاگ زدم و این چیزهایی که میگم واسه چیه؟

اومدم تو زندگی یکی رو داداش خودم کردم که اون منو کرده اسب شطرنج زندگیش من برای اینکه از یه خونه برم خونه کناری باید بالا برم پایین بیام و... تا به اون خونه برسم میگه این وبلاگ سند جدایی من و اونه و نظر دادن توی اون رو امضای این سند میدونه به همین دلیل نظر نمیده.

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره زردم پریشانی نداشت

کاش عشقت تا ابد یک رنگ بود

چون گل قالی دگر خوانی نداشت

کاش هر روز و شبت یک لحظه بود

کاش در این زندگی با من بدی

بودن و هستن پشیمانی نداشت

کاش با تنها شدن دردی نبود

زندگی این درد تنهایی نداشت

کاش با هر خنده ات حرفی نبود

مرثیه رنگ غزل خوانی نداشت

کاش دل دادن به عشقت تا ابد

این همه افسون حیرانی نداشت

محمد جان همیشه داداشمی اما مشکل ما اینه که با هم نمی تونیم حرف بزنیم

و شاید به قول تو حرف همدیگرو نمی فهمیم اما

نفهمیدن حرف دلیل خوبی برای جدایی افکار نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 22:1  توسط مسعود | 

دلم سوراخ سوراخ است

دلم صد آشیان است

نمی دانم دل است این یا که یک منقار ققنوس است

مشخص گشته هر سوراخ با یاد رفیقانم

                                             عزیزانم

.......................................................

درون این دلم روزی هیاهوی غریبی بود

که در هر آشیان مرغ عزیزی بود

شاد بودم من از این سوراخهای در دلم

چون که هر یک مسکن امنی برای مرغکانم بود

لیک روزی کم کمک پرواز این مرغان رسید

پر گرفتند و ز بوم دل پریدند

.........................................................

این دل از روز ازل منقار ققنوسی نبود

پاک بود و صاف بود

با تمام دلخوشی هیا خودش

                      عشق خودش

شاد بود و شاد بود

من کنون تنهای تنهایم

چون دلم خالی است از مرغان

هیچ مرغی در دلم سکنا ندارد

حال دیگر این دلم چونان خرابات است

چون خراباتی که مرغان از برای فضله دادن سوی او پرواز می گیرند

ای که اکنون در دلم آسوده ای

               بال خود واکن بپر

فضله ات بوی غریبی میدهد

باز میدانم که تنها می شوم

فضله اش منقوش می سازد دلم را مثل مرغان دگر

این دلم چون یک خرابات است

این دلم چون یک خرابات است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:40  توسط مسعود | 

 

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

ای به داد من رسیده تو روزای خود شکستن

ای چراغ مهربونی تو شبای وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم اگه از تو باشه جونم

قدر اون لحظه نداره که من و دادی نشونم

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

وقتی شب ، شب سفر بود توی کوچه های وحشت

وقتی هر سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب تپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی

برام از روشنی گفتی پرده شب و دریدی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاور من

مقصدت هر جا که باشه هرجای دنیا که باشی

اون ور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت

غم من نخور که دوری برای من شده عادت

داریوش
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 1:46  توسط مسعود | 
 

میدونی با مرگ تو زندگیم آغاز میشه

میدونی با مرگ تو قفل دلم باز میشه

میدونی باید بری جای دیگه لونه کنی

میدونی باید که این خونه رو گلخونه کنی

میونم باید یکی بیاد پیشم تا که بری

اما من خوب میدونم تو از همه دنیا سری

تو توی بی کسی آ پیش همه آدمایی

تویی که رفیق این آدمای بین رایی

تنهایی آی با توام با تو دیگه کار ندارم

میدونم غیر تو هم یاور و غمخوار ندارم

میدونم تو هم اگه پیشم نیای

                                          توی این پس کوچه های زندگی جا میمونم

خسته از دنیای بیرون

                                    تو خودم ساکت و تنها میمونم

دل تنگ و تاریکم روزی مثال دشت باز

                                                  با همه ناز و نیاز

                                                                         پر بود از پرنده ها

همه رفتند و ز بوم دل پریدند

تویی اون پرنده که همدم مایی

تنهایی آی تنهایی

                                   

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 11:41  توسط مسعود | 
 

امروز چیزی داره متولد میشه که قراره تنهایی منو پر کنه

نمی دونم باید از تولدش خوشحال بود و جشن گرفت یا اینکه .....

ولی میدونم با این کار و با تولدش بهم ثابت میشه که تنها هستم و جز این نوشته ها چیزی برام نمونده

ای تمام تنهایی من ای تمام درد های من تولدت مبارک.

امیدوارم خیلی زود مرگت فرا برسه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 13:54  توسط مسعود |