تبليغاتX
پله پله تا...
خیلی سخته که بخوای اما به جبر روزگار نتونی و سیب زمینیی بشی بی رگ که از سیب زمینی های احمدی نژادی هم کارایی شون کمتر باشه.

تو به گرمای تیری و من به سردی نپتون که هر دو گرد یک خورشید عشق میچرخیم

 همانطور که تو را دور شدن مرگ است مرا نیز نزدیکی، انفجار

هر يك را مداريست و مسيري مشخص كه جبر روزگار ما را محكوم به گردش گرد آن ميكند

پس گرماي تو از وجود توست و سرماي من از دوري

فاصله اي كه كم شدن آن اضطرابي است درد آور از اينكه تو سرد ميگردي يا من مذاب

و شايد اين را نيز حكمتي است از حكمتهاي پنهان گرد آورنده اين مدار كه آنچه قابل انفجار است را در سرما نگه دارد...

يا شايد اين درماندگي بشر در يافتن چاره است كه چون نفسش به شماره  افتاد دم از حكمتهاي ساختگي ميزند...

اما هر چه هست نه تو را تاب دوريست و نه مرا توان نزديكي

پس

چه زيبا گفت شاعر كه:

سرگشته چو پرگار همه عمر دويديم

آخر به همان نقطه آغاز رسيديم

در خانه درٍ بسته فتاديم و چو گنجشك

يك چند پريديم و به كنجي بخزيديم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 2:8  توسط مسعود | 
سر گشته چو پرگار همه عمر دویدیم

آخر به همان نقطه آغاز رسیدیم

........

...........

..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 12:33  توسط مسعود | 
سکوت

باز هم سکوت

و باز هم سکوت

 

روزهایی پر از ازدحام و تنهایی

روزهایی پر از حرف و سکوت

روزهایی پر از شادی و غم

روزهایی پر از شجاعت و ترس

روزهایی پر از ....

سکوت

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 1:37  توسط مسعود | 
تا حالا شده توی یک روز این همه تغییر کنید؟

صبح:

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

 

غروب:

افسوس که ای مزرعه را آب گرفته

دهقان مصیبت زده را خواب گرفته

 

شب:

........سکوت........

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:44  توسط مسعود | 
روزهایی پر از سرگردانی
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 21:25  توسط مسعود | 

یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم

گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد

بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیم

جای پراخت به خود بر دگران اندیشیم

شکوه از غیرخطا هست خطایی نکنیم

یاور خویش بدانیم خدایاران را

جز به یاران خدا دوست وفایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم

تا بهاران نرسیده است هوایی نکنیم

گله هرگز نبود شیوه دل سوختگان

با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیم

یادمان باشد اگر  شاخه گلی راچیدیم

وقت پرپر شدنش سازو نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

 جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

مهربانی صفت بازار عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیم 

 

تا حالا بارها و بارها این شعر رو به دلایل گوناگون تو وبلاگم زدم اما همیشه برام تازگی داره

یادمون باشه که برخی اوقات گفتن برخی حرفها مثل تف سربالاس هر کاری کنی هر جایی بری آخر یه روز برمیگرده به صورت خودت. پس بهترین جا واسه اینطور حرفها دل آدمهاس.

اما گاهی یه درد اونقدر بزرگ که تو دل کوچیک ما آدمهای حقیر جا نمیشه.

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست
بخند

 آدمـک مـرگ هـمين جاست
بخند

 آن خـدايی که بـزرگش خوانـدی
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست
بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـیِ کاغــذی ماسـت
بخند

 فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست
بخند

 صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت
بخند

 ، راستـی......
آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست
......کـه درجاسـت
بخند

 آدمــک نغمــه آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست
.......
بخند......

 

 

واسه یه لحظه خودتو بزار جای آدمک توی این شعر ببین چه حالی میشی...

ببین آروز میکنی: «ای کاش همش خواب باشه...»

یه روز و روزگاری مردم سالهای سال بت میپرستیدن، اونو خدای خودشون میدونستن، همه زندگیشون رو با اون بت میدیدن، میساختن، خراب میکردن. اونو خدای اول و آخر خودشون میدونستن.

خودت رو بزار جای این بت پرست.

یه روز از خواب بیدار شدن شنیدن توی شهر جار میزنن اون بتی که تو میپرستیدی  فقط سنگ و چوب بوده؛

خدات کاغذی بوده. الاهت الاکی بوده.

 و بتت رو جلوی چشات خورد کردن، بتی که سالهای سال با عشق و محبت بهش نگاه میکردی ،بتی که دوستش داشتی،بتی که دنیات رو با اون ساخته بودی، بتی که....

 به نظرت مردم اون زمان چه حالی شدن؟ خورد شدن یا خندیدن؟

آیا آرزو نکردن:«ای کاش همش خواب باشه...»

اما خواب نبود.....

میبینی چقدر این دنیای ما وارونس، میبینی چقدرحقیره، چقدر آسون زیر چرخهای خودش آدمها رو لگدمال میکنه و میره....

به خدا آخر دنیاست. بخند......

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 0:17  توسط مسعود | 

دست من خسته شد از بس که نوشتم

پای من آبله ز بس که دویدم

دل دریا رو نوشتی همه دنیا رو نوشتی                      دل ما رو بنویس

باز سال نو

باز روز از نو

 باز روزی از نو

نمیدونم زندگیم داره به بطالت میگذره یا با هدف دارم پیش میرم اما هر چی هست دارم میرم به کجا قراره برسم، خدا میدونه

هیچ وقت ساعت های آخر سال رو دوس نداشتم هیچ سالی این ساعت ها برام شاد نبوده اما سعی کردم سال نو رو با شادی شرو کنم

و امسال هم مثل تمام سالهای دیگه اما با یک تفاوت بزرگ یه اتفاق مهم:

نه بابا منظورم انتخابات نیس :دی

توی این سال اما نمیدونم کجاش چه روزی باید از 19 سال درس خوندنم دفاع کنم امیدوارم خوب باشه این سال برام

شاید امسال سالیه که روی سکوی پرتاب زندگیم قرار دارم اگه از قبل و این چند مدت باقی مونده خوب سرعت گرفته باشم میتونم به دور دستها سفر کنم توی زندگیم. و اگه خوب تلاش نکرده باشم و به بطالت بگذرونمش میوفتم توی پرتگاهی به نام خواب خرگوشی که خیلی لذت بخشه اما آدم رو بیچاره میکنه.

کنار سفره که نشستید ما رو هم دعا کنید شاید یکی از این دعا ها بگیره و واسه آدمی مثل من یه کپسول نیتروی اضافه باشه واسه روشن کردن آخرین موتورم تو این مسیر

مدت هاس که شعر نگفتم. شاید مدت هاس که این احساس لطیف رو از دست دادم اما هنوز حالیم نشده

مدت هاس که دیگه با خودم خلوت نکردم تا ببینم دارم چیکار میکنم کجا هستم و دارم کجا میرم

مدت هاس که دیگه احساس نمیکنم انسانم.

امیدوارم سال جدید سالی باشه که بیشتر منو به خودم نزدیک کنه

امیدوارم این سال برام پر از اتفاقات تازه دوستان جدید و اهداف بزرگ باشه

امیدوارم این سال سال خوبی باشه

سال 1388 رو به تمامی دوستان تبریک میگم

شاد باشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 22:23  توسط مسعود | 

چه راحت میشه دل آدمها رو شکست در حالی که سالها طول میکشه تا دل یه آدم رو بدست بیاری

چه راحت میشه لرزه بر اندام آدمها انداخت

چه راحت میشه چشم هایی رو گریوند

و چه راحت ما آدمها خدا رو به خشم می آریم

وای به حال ما که با تیغ زبانمون, با خنجر نگاهمون چه دلهای پاک و معصومی رو پاره پاره میکنیم و چه دستهای ساده و بی آلایشی رو زیر ساطور غرور خودمون قطع میکنیم

واقعا قراره به کجا برسیم

به چی برسیم

آیا زندگی بدون لبخند هم معنی داره

آیا زندگی بدون دستگیری از دیگران هم مفهوم پیدا میکنه

چه زود فراموش میکنیم که انسان حیوانی است ناطق

چه زود فراموش میکنیم همای سعادتی که روی شونه های ما نشسته از دعای همون دستهاییه که گرفتیم و از شادی همون لبهاییه که خندوندیم

وای که چه راحت میشه گریوند و چه سخت میشه خندوند

چشمام پرشدن از قطره هایی که عموم بهش میگن اشک اما تا جاری نشه اسمی نداره و همون عموم میگن مرد نباید گریه کنه پس میریزمش توی خودم تا هم مرد باشم و هم......

دیگه دوس ندارم بنویسم یا شاید میخوام بنویسم، میخوام بگم، میخوام فریاد بزنم، اما جمله ها کم میارن، کلمات قاصرن واسه بیان بعضی احساسات

آدمها در دو صورت سکوت میکنن: یا وقتی حرفی واسه گفتن ندارن یا وقتی خیلی حرف واسه گفتن دارن اما گوشی واسه شنفتن ندارن

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:2  توسط مسعود | 
چقدر راحت میشه بچه ها رو شاد کرد و بزرگها رو ناراحت

m.gh

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 0:55  توسط مسعود | 

سلام به همه

باز هم دی  و باز هم یه سال دیگه از عمر، که گذشت

یک ربع قرن از عمرم رو گذروندم؛ وقتی می ایستم و به عقب نگاه میکنم به این مسیری که اومدم یه خورده دلم میگیره، خیلی جاها از این مسیر رو میتونستم بهتر و با سرعت بیشتری برم، خیلی از این بی راهه ها رو میتونستم نرم، و چقدر راه که باید میرفتم و نرفتم.

تو این 25 سال گاهی تو رو تو آغوش خودم حس کردم و گاهی توی این کوچه پس کوچه ها تو رو گم کردم، قافل  از اینکه تو همون بوی خوش کاه گلی بودی که همیشه مشامم نوازش می کرد. اما دریغ و هزاران دریغ که من توی این کوچه های خاکی، دنبالت بودم.

جایی واسه توقف نیست وقتی دنیا داره به سرعت از کنارت رد میشه، پس باید بلند شد و حرکت کرد، باید رفت و باز هم چشم به قله های بلند زندگی داشت، اما این بار میخوام با چشم باز با تفکر و با اعتماد به نفس حرکتم رو آغاز کنم، دیگه دوس ندارم و نمیگذارم که روزمرگی زندگی تو رو از من بگیره.

این سال شاید یکی از مهمترین سالهای عمرم باشه، سالی که سرنوشت بقیه زندگیم رو شاید به نحوی مشخص میکنه, امیدوارم با کمک اونی که همیشه باهام بوده و هیچ وقت تنهام نگذاشته بتونم با قدرت و سرعت از این دامنه برم بالا تا به قله برسم.

حرف زیاد هست اما زیباترین سخن ها ناگفته هاست، چیزهایی که فقط بین من و اونه و خوشحالم که خدا هیچ وقت نه نیاز به شنیدن داره و نه توضیح دادن، که اگه اینطور بود....

شمارش معکوس شروع شد تا ساعت 4 صبح؛ نمیدونم تو این مدت چقدر میشه فکر کرد اما خوب میدونم که با تولد دوباره دیگه همه چیز از نو آغاز میشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 19:4  توسط مسعود | 

شب یلدای همه مبارک

کاش میدونستیم ارزش فقط یک لحظه با هم بودن چقدره تا فقط شب یلدا رو به خاطر 1 دقیقه بلند تر بودنش پاس نمیداشتیم, و ارزش تمام کسانی رو در کنارمون هستن تا وقتی که هستن می فهمیدیم.

شب یلدای همگی مبارک

داره توی زندگیم فصل جدیدی ورق میخوره. موقعیت های جدید, اتفاقات تازه و دوستان مدرن :-p

دارم میرم توی یه راهی که نمیدونم آخر چی میشه اما چون واسم تازگی داره دوس دارم تا ته این راه برم تا اوج تا قله تا بی نهایت.

یادمه از اول که این وبلاگ رو زدم واسم شب یلدا و شب عید ارزش زیادی داشته و توی این شبها چرت و پرت زیاد گفتم حالا اینها رو هم میشه گذاشت به حساب همون حرفای قبلی.

گاهی با ورود یک شخص یا یک شی یا موقعیت جدید تو زندگی, کل زندگی آدم دگرگون میشه حالا من هم در ابتدای این راه قرار دارم, نمیدونم تا چه حد زندگی و افکارم دگرگون خواهد شد اما به استقبال این تغییر خواهم رفت تا راهی جدید و فصلی جدید رو در زندگیم به دست خودم و با کمک اون ورق بزنم. به هر حال همیشه شب یلدا شب تصمیمات بزرگه, شب بیشتر باهم بودن, شب.......

و من امشب در ابتدای راه هستم چون هنوز آغاز شب است و تا دمیدن سپیده وقت بسیار و راه دراز.

 

شهر ها زندگی میزایند و زندگی ها با هم بودن را. و از با هم بودن هاست که انسان ها توان دیدن قله را می یابند.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 19:29  توسط مسعود | 

ديروز رفتم پيش يه استاد ادبيات واسه اشعارم، البته قبلا داده بودم بخونه، يه 10 دقيقه اي فقط به به و چه چه ميكرد و تعريف بعد هم چنتا پيشنهاد داد كه يكيش اين بود كه فعلا شعر نگم تا 2   3 ماه  پس فعلا شعر تعطيل.

البته بد موقعي بهم گفته شعر نگو چون حرفهايي هست كه فقط ميشه با شعر بيانشون كرد نه با جمله هاي ….

 

قابل توجه تمام كسايي كه ميان تو اين وبلاگ به هر دليلي: هدف من از زدن اين وبلاگ اين بوده كه تنهايي مو باش پر كنم نه اينكه بقيه رو باش شاد يا اميدوار يا نميدونم هرچي كه فكر كنيد كنم پس آيه اي نازل نشده كه من چي بنويسم و چي ننويسم، (قابل توجه اون غريبه آشنا) هر چه ميخواهد دل تنگم تو اين وبلاگ ميگم، اگه كسي از نوع نوشتنم ناراحته ميتونه نياد، كارت دعوت واسه كسي نفرستادم، نظر بگذاري خوشحال ميشم نگذاري ناراحت نميشم تصميم با خودته. اما اين وبلاگ كاملا شخصيه حقوق مادي و معنويش هم مربوط به شخص خودمممممممممممممم

 

چشم مستی که مرا شب همه شب می نگریست

 دوش دیدم که به اندازه ی یک ابر گریست

 (کاش از روز ازل دوست نمی داشتمش)

 زیره لب زمزمه میکرد و مرا می نگریست.

 

واين شعر رو زدم تو وبلاگم تا براي يادگاري هميشه داشته باشمش، تشكر ميكنم از كسي واسم فرستاد و رفت.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 15:20  توسط مسعود | 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه بن بست

 

گر بدین سان زیست باید پاک

من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه

یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک!    ‌

                                                                              (شاملو)

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 16:1  توسط مسعود | 

زندگي يه شوخيه بزرگه، شوخي رو جدي بگيري ناراحت ميشي

يه مدت پيش يه صاعقه نزديك زندگيم زد كه فقط يك صاعقه بود اما اين صاعقه شايد قدرت اين رو داشته باشه كه زمين زندگي من رو به لرزه در بياره و نشون از فوران يه آتشفشان بده آتشفشاني كه اگه فوران كنه كسي نميتونه جلوش رو بگيره نميدونم شايد اين كار رو هم كرده باشه. هنوز ستاد بحران تشكيل نشده تا آثار اين صاعقه رو بررسي كنه .

اي دير به دست آمده بس زود برفتي

آتش زدي اندر من و چون دود برفتي

چون آرزوي تنگ دلان دير رسيدي

چون دوستي سنگ دلان زود برفتي

زان پيش كه در باغ وصال تو دل من

از داغ فراغ تو مر آسود برفتي

ناگشته من از بند تو آزاد بجستي

ناكرده مرا وصل تو خشنود برفتي

آهنگ به جان من دل سوخته كردي

چون در دل من عشق بيفزود برفتي

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:44  توسط مسعود | 

 

يه نفر كه نميدونم غريبه ايه كه خودش رو آشنا ميدونه يا آشنايي يه كه خودش رو غريب، 5شنبه از ساعت 1:54 تا 2:24 صبح بي خوابي زده به كله اش و تو وبلاگ من توي پست هاي مختلف اين همه كامنت گذاشته با نام غريبهء  آشنا.

چون هيچ آدرسي نداشت من مجبور شدم تو وبلاگم يه پست بدم و بهش جواب بدم.اونوقت بريد بگيد دولت پاسخگو نيست

 

اي كه غريبي ولي آشنا

من نشناختمت و منظورت رو هم نفهميدم اما جمله به جمله ات رو جواب ميدم:

 

Delam tang shode bud bade modat ha joraat kardamo in harfo zadam bedune inke b in fek konam che vakoneshi khahi dasht.

 

گفتي دلم تنگ شده بود و جرات كردي بگي؟؟؟ مگه تو زندان هاي ويتنام زندگي ميكني كه جرات گفتن نداري؟ خوب بگو. به شرط اين كه ازراعيل نباشي خودم باهات تماس ميگيرم. درضمن واكنش من از قوانين نيوتن پيروي ميكنه هر عملي عكس العمل و از اين حرفا

 

Baraye manam sakht bud kheili sakht

 

بابا يكي منو توجيه كنه كه چي سخته چي سخت نيست؟ من كه خيلي راحتم و سخت واسم فعلا كه معني نداره

 

Dunestan hamishe khub nis gahi b tavane dunestanet arom mishkani

 

از اونجايي كه حرف فلسفي و از اين چيزا گفتي پس خودت خواستي:

دانستن لازمه زندگي است. ندونستن ترس مياره و ترس، فرار. به همين خاطره كه از تاريكي فرار ميكنيم چون نميدونيم توش چيه و چي در انتظارمونه. پس شما نگران شكستن آدما نباش حرفت رو كامل بزن و با دلايل منطقي سعي كن قانعشون كني اگه نشدن شايد اشتباه ميكردي.

 

Che mikardam vaghti Cheshamt migoft boro.

 

چشمام ميگفت بروووووووووو؟ كجااااااااااااااااا؟ كي؟ بابا من با زبونم به زور حرف ميزنم چشام كه ديگه جاي خود داره. اون تو قيامته كه ميگن بدن آدم گواهي ميده و شروع به حرف زدن ميكنه نه الان نكنه مردي داغي حاليت نيست؟؟؟ يا توهم زدي

 

Hame chiz un tori nis ke ma fekr mikonim

.

حرف آدمهاي ترسو. البته معذرت اما يه عقيده شخصيه ديگه كاريش هم نميشه كرد. همه چيز همون طوريه كه ما فكر ميكنيم و ميخواييم. گاهي ما چيزي ميخواييم كه نبايد بخواييم گاهي ما پامون رو تو گليم همسايه دراز ميكنيم و...

 

Eshgho nefrat be faseleye ye tare mo hasten age ruzi az kasi nefrat hes kardiyani roozi asheghane dustesh dashti;;;; tavanaii haye basher ro mishnasi pas neshun bede hanuzam mituni ta nefrato az ghalbet birun nakoni dost dashtan jayi peyda nemikone pas dus dashte bash ta dus bedaranet

 

عشق و نفرت: مثلا ما از آمريكاي جنايت كار يا رژيم قاصب و منحوس سهيونيستي متنفريم به اين معنيه كه يه روز عاشقانه دوستش داشتيم؟؟؟

اما اگه منظورت منم. اگه منو ميشناسي و با روحياتم آشنايي. كه البته اينطور ادعا كردي، بايد بدوني تو وجود من هيچ حس منفي پايدار نميمونه. من نه از كسي نه از چيزي متنفر نيستم شايد از دست يه سري كاراي آدما ناراحت باشم اما تنفر نه. به صرف اينكه يكي با يه اشتباه مارو  ناراحت كنه دليل نميشه تمام خوبيهاش رو ناديده بگيريم و ازش متنفر بشيم.

درضمن عشق و نفرت فاصله اي به اندازه زمين تا آسمان دارند. نفرت واسه ما زميني هاست و وقتي عشقمون زميني و از روي هوس باشه به نفرت تبديل ميشه پس چرند نگو.

 

Shenidi migan vase kesi bemir ke vasat tab mikone? Pas tab kon ta vasat bemiram.

 

ما تبمون بيخودي هم بالاس نياز به تب كردن نداريم. درضمن نياز ندارم كسي برام بميره . واسه كسي بمير كه واست بميره نه واست تب كنه تا هميشه باهم باشيد و هيچ كدوم هم ديگه  رو تنها نگذاريد.

 

و در آخر من نميدونم كي هستي؟ كجا هستي ؟چي هستي؟ پس دفعه بعد اگه جرات كردي و مسئولين زندان اينترنت در اختيارت گذاشتن خودت رو معرفي كن قول ميدم اسمت رو تو ليست سازمان ملل ثبت كنم تا ديگه در امان باشي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 10:6  توسط مسعود | 

 

ما كه در قدر شب قدر چنين جا مانديم

با چه رويي همهء عمر، خدايا خوانديم؟

ما كه انسانيت خويش به تاري داديم

ديگر از لطف كدامين كرمش، دل شاديم؟

ما كه در روي زمين ره به تكبر رفتيم

گرد آن كعبهء حق، كي به تخلص گشتيم؟

ما كه با اشك يتيمان ره خود مي سازيم

كي توانيم كه ره سوي، خدا اندازيم؟

ما كه گم كرده خداييم و فقط در راهيم

مشكل از كسيت كه از كوري خود در چاهيم؟

ما كه پروردهء عشقيم و ندانيمش چيست

خود بگوييد كه بي معرفت عشق، كجا بايد زيست؟

ما كه در پرده شب جامهء نو مي پوشيم

از چه هنگام خيانت به همه مي جوشيم؟

ما كه دانيم به هنگام خوشي در ته يك آغازيم

پس چرا وقت طرب،  قافيه را مي بازيم

ما كه ققنوس شديم و به تب پروازيم

بهر چه زار و پريشان به جهان مي سازيم؟

m.gh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 19:47  توسط مسعود | 
شما قضاوت کنید من بیشتر سفر رفتم یا مارکوپلو

همه چی از تهران شرو شد که رفتم پیش دکتر آموزگار گفت برو یه ماه دیگه بیا یعنی اول شهریور

و از اون به بعد:

قم- تهران- اصفهان- تهران - بندرعباس- قم- قم- تهران- فردا دارم میرم اشکذر یزد- پس فردا باید برم تهران- اخر هم که قم

اونوقت توقع دارید من شعر بگم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:41  توسط مسعود | 

هر که  خویشم شد دلی از ما برید

زیر باران اشکهای خونی دل را ندید

دوستی ها تیشه کرد و ریشه  فرهاد زد

از غم مرگ رفاقت مرگ ما آمد پدید

هر که خویشم شد خوشی هایم گرفت

یاوری بی دست بود و یاريَش پایم گرفت

حربه اش مهر و محبت بود و بعد از جنگ، او

فاتحانه خانه و کاشانه و جایم گرفت

هر که خویشم شد  فقط خود بود و بس

ناله ها کردم ولی گم بود در بانگ جرس

دست سوی آسمان می برد اما عاقبت

عهد های آسمانی بست از روی هوس

m.gh

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 1:3  توسط مسعود | 
امیدوارم هیچ گاه مجبور نشوید برای فرار از گرما خود را در دریا غرق کنید
+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 0:24  توسط مسعود | 

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم     کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند        عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب           از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند                بيگناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست        از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد          يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام          تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم        خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن اي دل نابساماني بس است   کافرم ديگر مسلماني بس است
در ميان خلق سردرگم شدم              عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين با بي کسي خو مي کنم      هر چه در دل داشتم رو مي کنم
درد مي بارد چو لب تر مي کنم           طالعم شوم است باور مي کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام              راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!              من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمي گويم که خاموشم مکن         من نمي گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش         من نمي گويم مرا غم خوار باش
من نمي گويم،دگر گفتن بس است      گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش           دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياري نبود                قصه هايم را خريداري نبود!!!
واي! رسم شهرتان بيداد بود              شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون مي چکد              خون من،فرهاد،مجنون مي چکد
خسته ام از قصه هاي شوم تان         خسته از همدردي مسموم تان
اينهمه خنجر، دل کس خون نشد        اين همه ليلي، کسي مجنون نشد
آسمان خالي شد از فريادتان             بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام              بويي از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دور و پايم لنگ بود          قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود           تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!          فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!          هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکي براي ما نريخت         هر که با ما بود از ما مي گريخت
چند روزيست که حالم ديدنيست         حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روي زمين زل مي زنم              گاه بر حافظ تفاءل مي زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت                  يک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زياران چشم ياري داشتيم 
            خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم

                                                                                  حميدرضا رجايی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:50  توسط مسعود | 
ما ظاهراً رفيقان بس نارفيق بوديم
هر پشت اعتمادي زخمي به خنجر كرديم
هر سينه رفيقي با تيغ كين دريديم
خودكرده‌ها چه آسان نسبت به داور كرديم
هر جايي هوس را با خواهشي برآريم
اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم
با زورقي شكسته پارو به آب داديم
چشمان مادران را درياي احمر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
ما خون عاشقان را در لاله‌ها شكستيم
بر حجله‌هاي آنان آن لاله زيور كرديم
با خون آن دليران آسان وضو گرفتيم
در جام شهد دوستان زهر مكرر كرديم
هر جايي هوس را با خواهشي برآريم
اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم
با زورقي شكسته پارو به آب داديم
چشمان مادران را درياي احمر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم

نارفیق داریوش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:45  توسط مسعود | 
فعلا نه حرفی واسه گفتن دارم و نه وقتی واسه نوشتن

یعنی هست اما نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 1:33  توسط مسعود | 

 راجع به اين پست به هيچ كس هيچ توضيحي نميدم پس لطفا كسي سوال نپرسه كه چي گفتي؟ منظورت كي؟ بود يا چي بود؟ اما اميدوارم اوني كه روي سخنم باهاشه گوشي بياد دستش تا من مجبور نشم .... وگر نه....

 

 آتش خشك و تر را با هم ميسوزاند.

افكارم آشفته اند

پراكنده

درهم

سرشار از نفرت

نفرت از آنان كه نادانسته سخن به گزاف ميگويند

و يك زندگي

يك شادي و يك خانه را با حرفهاي مفت خويش چون گورستان ويران ميكنند

نفرت از آنان كه محبت را نه ديده اند و نه ميدانند كه چيست

و دايه گاني مهربانتر از مادر شده اند

دايه گاني كه هيچ از مهرباني نمي دانند

و سعي دارند بر زندگي ما آن كنند كه بر زندگي يوسف كردند

كساني كه نه جرات شنيدن دارند و نه زبان گفتن

فقط نشسته اند در تاريكي و ناگهان تيري به سوي اهداف شوم به ظاهر مهربانانه خويش پرتاب ميكنند

آنان كه هميشه حرف از تفاوتها  ميزنند

از فرق گذاشتن ها

از نديدن ها و بيش ديدن ها

از....

اينها كجايند تا الان ببيند بر سر شادي ها بر سر زندگي ها بر سر طراوت ها چه آورده اند

كجايند تا ببيند حرفهاي پوچشان چونان جرقه اي دامان يك خانه را گرفته و تا مدتي ديگر آتشي عظيم به پا خواهد كرد آتشي كه....

پس بگريزيد تا دود اين آتش و يا شعله هاي آن نابود نسازد زندگي شان را

من سرشار از نفرتم

نفرت از تو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 1:17  توسط مسعود | 

اين جهان محصول تصميمات بي تدبير ماست

گر زمين سوي جهنم مي رود تقصير ماست

دين به نام عشق داديم و در اين دنياي پست

عاشق خاكيم و معشوق زمين زنجير ماست

هر كجا رفتيم با نام محبت فتنه ها بر پا كنيم

فتنه ها در اين جهان بي نوا شبگير ماست

ما گلستان زمين را غرق آتش كرده ايم

آتش خلقي خيانت كار هم در تير ماست

هر شكمباري كه خون خلق را در شيشه كرد

از سكوت مردم ترسوست، كو هم سير ماست

ما خدا را هر كجا نان است رويت مي كنيم

حق خوريم و ديدهء حق بين هميشه گير ماست

جنگ با خود كرد بايد اندر اين ميدان جنگ

ذوالفقار حيدر كرار در ميدان حق شمشير ماست

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:37  توسط مسعود | 
........................................

............................................

...................................................

...........................................................

.....................................................................

..............................................................................

.........................................................................................

...................................................................................................

............................................................................................................

......................................................................................................................

................................................................................................................................

..........................................................................................................................................

.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 0:57  توسط مسعود | 
شنیدید میگن اومد ثواب کنه کباب شد؟

امتحانا با همه بدبختی که بود تموم شد خیلی سعی کردم خوب بدم اما واسه امتحان آخر نه که فرجش زیاد بود ( ۴ روز) رفتیم ثواب کنیم کباب شدیم. خراب کردم وحشتناک

فعلا حال  حوصله هیچ کاری رو ندارم

شما گناهی ندارید این روزگاره بی وفاست

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:21  توسط مسعود | 

فرشته اي به نام مادر

با خدا گفتم زمين گرگند و من هم بي پناه

گفت هنگام تولد آشنايت ميكنم با يك نگاه

گفتم اي يا رب نگاه مهربان غير تو نيست

گفت ديدار فرشته خواستن پس بهر چيست؟

گفتم اي حق بيش ترساندي مرا

زير لب گفتا پسر ديگر چرا؟

ناله كردم آسمان ملك فرشته، من روم سوي زمين

گفت ديگر وقت رفتن شد؛  خودت آنجا ببين

گفت در روي زمين مادر صدايش مي كنند

كودكان تا وقت مردن جان فدايش مي كنند

من كليد اين سرا را زير پايش مي نهم

هر كه باشد در سجودش خير اين دنيا دهم

پس نگه دارش فرشته مادر است

حال ديگر رو بگريي بهتر است

m.gh

روز مادر رو به تمام مادران گذشته حال و آينده تبريك ميگم، كاش وقت بيشتري داشتم تا شعر جون دار تري ميگفتم اما... مادران عزيز به بزرگي خودشون ببخشند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 22:57  توسط مسعود | 
شاید ادامش دادم

او نیامد و زمین غرق جنون است هنوز

او نیامد و دلم کاسه خون است هنوز

زندگی مرگ زمین در ته یک گودال است

او نیامد و جهان پر ز زبون است هنوز

m.gh

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 0:2  توسط مسعود | 

این جز اولین دست نوشته هام بود که تازگی پیداش کردم خودم هم چند بار خوندم تا متوجه شدم اون موقع چی میخواستم بگم و موضوع چی بوده...

 

آیا عشق دیواریست که گرداگرد محبت میکشند؟

پس, دوست داشتن کجاست با پتک پولادینش...

تا عشق را خرد کند, محبت را آزاد سازد و با خرده های عشق پله ای برای صعود سازد؟

صعودی به سوی انسانیت.

کدام یک باعث انسان شدن یک انسان میشوند؟

عشق, محبت یا دوست داشتن؟

آیا بدون عشق میتوان محبت را به زنجیر کشید؟ و اگر این حصار عشق نبود میتوان پله ای برای صعود ساخت؟ اگر این پتک نبود میتوان این حصار را در هم کوبید؟

هر سه لازمند, هر یک به طریقی, و در جایی برای کاری در این هدف.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 1:41  توسط مسعود | 

 

هستي ام مي سوزد و گردش نشستم مست خواب

آسمان خانه ام را غم گرفته، چشمهايم غرق آب

پل براي باز گشتن نيست، راهي بهر رفت

من تمام زندگي را در كويرش رفته ام سوي سراب

مي دمد خورشيد صبحي نو ولي با هر طلوع

باز مي خوانم سرود زندگي را روي ديروزي كتاب

همچو پرگاري به گرد خويش مي گردم مدام

زندگي را بسته ديدم در مسير يك سوال بي جواب

اي خدا دنيا گريزان گشت از چرخيدن بي سود خويش

بيش از اين حيران مكن اين مردمان را، در جوابت كن شتاب

يا بگو بهر چه اين دنيا به هم پيچانده اي

يا بپيچان در هم و با قهر خود سازش خراب

گو به ققنوست كجا سكنا گزيند از براي مرگ خويش

هيزمي گردم بگير و يك شرارش از دل دوزخ بتاب

m.gh

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 13:41  توسط مسعود |